#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_312
اتاقی که سوالن و کارین در آن بستری بودند و با هم ناله می کردند هوایی سنگین و فشرده از سوختن کهنه ای تاب داده در بشقابی پر از چربی خوک داشت. این تنها چراغ آن اتاق ظلمت بود. وقتی اسکارلت در را گشود فضای سنگین اتاق با آن پنجره های بسته همراه با رایحه ماسیده بیماری بوی دوا و چربی سوخته تقریبا اورا به حال غش انداخت. دکترها ممکن بود بگویند که هوای تازه برای بیمار خوب نیست ولی اگر اسکارلت می خواست در آن اتاق سر کند باید هوای تازه داشته باشد وگرنه می مرد. هرسه پنجره را گشود و رایحه های بلوط و بوی خاک به درون امد ولی آن هوای تازه هم در مقابل پرده بویناکی که هفته ها در آن اتاق بسته رسوب کرده بود کار زیادی از دستش برنمی امد.
کارین و سوالن رنگ باخته و رنجور ناله کنان بر همان تخت ستون داری که در روزهای خوش گذشته کنار هم می غنودند و نجوا می کردند افتاده بودند. درگوشه اتاق یک تخت خالی دیده می شد تختی فرانسوی از مدل سلطنتی با کله و پایه پیچان که الن با خود از ساوانا اورده بود الن روی این تخت می خوابید.
اسکارلت روی صندلی کنار بستر دختران نشست و ابلهانه به انان خیره شد. الکل در آن معده خالی با او سر شوخی داشت گاهی حس می کرد خواهرانش چون شبحی باریک از او دورند و صدایشان به وزوز حشرات شبیه است و گاه انان را بس بزرگ می دید که به سرعت آذرخش بر او می تازند. خسته بود تا مغز استخوان خسته بود. ممکن بود دراز بکشد و روزها بخوابد.
چه خوب می شد که می خوابید و بیدار میشد و الن را کنار خود می یافت که اورا تکان می دهد و می گوید:" خیلی دیر شده اسکارلت تو نباید اینقدر تنبل باشی" ولی اینکار هرگز دوباره انجام نمی شد.
چه خوب بود اگر الن بود. کسی که بزرگتر عاقلتر و قوی تر از او بود چه پناهگاه خوبی بود آغوشش! کسی که دامنش برای گریستن و شانه هایش برای حمل بار غم همیشه آماده بود.
در به آرامی باز شد و دیلسی به درون آمد بچه ملانی را در آغوش داشت و در دستش قمقه ویسکی دیده می شد در ان نور پر دود و تردید امیز از آخرین بار لاغرتر بنظر می رسید خون سرخپوستی اش اکنون آشکارتر بود استخوان های گونه اش برجسته تر بینی عقابی اش و پوست مسی رنگش درخشان تر می نمود. پیراهن چیت کهنه اش کاملا باز بود و پستان بزرگ مسینش تماما دیده می شد. بچه ملانی را به آغوش می فشرد و نوزاد با دهان گلی رنگش از آن پستان سیاه شیر می دوشید و مشت کوچکش را روی آن گوشت نرم گذاشته بود و مثل بچه گربه ای که برشکم نرم و پرموی مادر افتاده باشد به آن پستان بزرگ مک می زد.
اسکارلت با زحمت برخاست و دستش را بر بازوی دیلسی گذاشت.
" چه خوب شد که تو موندی دیلسی"
" چطور می تونستم با اون آشغالای سیاه برم خانوم اسکارلت. بعد از اینکه پدر شما منو پریسی رو خرید و مادرتون اون همه مهربونی کرد چطور می تونستم برم؟"
" بشین دیلسی بچه خوب شیر می خوره؟ خانم ملانی چطوره؟"
" بچه چیزیش نیست فقط گرسنه ش. من هم هرچی بخواد شیر دارم خانوم ملانی هم حالش خوب میشه نمی میره خانوم اسکارلت خودتونو ناراحت نکنین. من مث خانوم ملانی خیلی دیدم سیاه و سفید فقط ممکنه خسته باشه و عصبی. و خیالش برای بچه ناراحت باشه. یه خورده از این قمقمه بهش دادم خورد و خوابید."
romangram.com | @romangraam