#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_311
دوباره نوشید. مثل این بود که قطاری گرم و روشن به رگ هایش وارد می شود و پنهانی تمام پیکرش را می پیماید احساس کرد نوک انگشتانش به خارش افتاده است. این آتش پرمهر چه حس غریبی داشت مثل این بود که قفل یخی قلبش را آب می کرد و نیرو دوباره به تنش بازمی گشت چهره حیرت زده و خراب جرالد را می دید به نوازش چند بار با دست بر زانوی او نواخت و سعی کرد از آن لبخندهایی که او بسیار دوست می داشت بر لب آورد.
" این الکل چطور می تونه منو مست کنه پاپا؟ من دختر تو هستم. آیا من از کله شق ترین آدم بخش کلیتون ارث نبردم؟"
چهره خسته جرالد تقریبا به خنده ای کمرنگ گشوده شد. الکل اورا هم گرم کرده بود اسکالت قمقمه را به او داد.
" حالا تو یک قلپ دیگر می خوری و بعدش هم من تورا می برم بالا و می خوابونم تو تختت"
فورا حرفش را قطع کرد. معمولا با وید اینطور حرف می زد نباید با پدرش اینطور صحبت می کرد. محترمانه نبود. حرفش را ادامه داد.
" بله میذارم تو تختت و شاید یک قلپ دیگه بهت دادم که خوابت ببره. تو به خواب احتیاج داری و کاتی اسکارلت اینجاست. و تو نباید نگران چیزی باشی. بخور"
جرالد اطاعت کرد و نوشید. اسکارلت بازو در بازویش انداخت و سرپا نگهش داشت.
" پورک..."
پورک قمقمه را در دستی و بازوی جرالد را در دست دیگر گرفت. اسکارلت شمع میرنده را برداشت و هرسه آرام قدم به سرسرای تاریک نهادند و از آن پلکان پیچان بالا رفتند به سوی اتاق جرالد.
* * *
romangram.com | @romangraam