#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_310


" وبعد یک روز همه رفتن. همشون رفتن"

مدتی دراز سکوت کرد و بعد در جستجوی دست اسکارلت برآمد آن را یافت و در دست گرفت.

" چقدر خوشحالم که توبرگشتی خونه" معلوم بود که از ته قلب می گوید.

از ایوان پشتی صدایی بلند شد چهل سال بود که پورک هنگام ورود به خانه کفش هایش را پاک می کرد. این بار هم فراموش نکرده بود حتی حالا. داخل شد دو قمقه را با احتیاط حمل می کرد. قبل از او رایحه تند آب آتشین وارد اتاق شده بود.

" خیلی ش ریخت خانوم اسکارلت گرفتن جای گلوله کار مشکلیه"

" خیلی هم خوبه پورک متشکرم" قمقمه خیس را از او گرفت بوی تند الکل مشامش را آزار می داد. آن را در دست پدرش گذاشت:" بخور پدر" و قمقمه دوم را که پر از آب بود از پورک گرفت جرالد مثل بچه ای اطاعت کرد و قمقمه را سر کشید با سر و صدای زیاد. اسکالت آب را به او داد.

وقتی می خواست قمقمه را در دهان خودش خالی کند نگاه حیرت زده پدرش را دید. خیره و اعتراض آمیز.

" می دونم پاپا که هیچ خانم محترمی از این چیزها نمی خوره اما امروز من خانم نیستم پاپا و امشب کارهایی هست که باید انجام بدم"

قمقمه را دوباره بلند کرد نفس عمیق کشید و به سرعت نوشید. مایع داغ گلویش را سوزاند و تا معده اش رسید. به سرفه افتاد و اشک در چشمانش جمع شد. دوباره نفس عمیقی کشید و جرعه ای دیگر نوشید.

جرالد آمرانه گفت:" کاتی اسکارلت" از لحظه ورودش به خانه این اولین بار بود که جرالد اینطور محکم با او حرف می زد:" دیگه کافیه تو به این الکل عادت ندار مستت می کنه"

اسکارلت خندید. خنده ای زشت :" مست؟ مست! امیدوارم کله پا بشم. دوست دارم کله پا بشم و دیگه هیچی نفهمم"

romangram.com | @romangraam