#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_309


" اردوگاهشونو اطراف خونه برپا کردن همه جا تو پنبه زار تو مزارع ذرت چراگاه ها آبی شده بود شب ها هزاران خرمن آتیش روشن می کردند نرده ها رو شکستن و چوبش رو برای غذا پختن سوزوندن بعد نوبت اصطبل ها و انبارها گرم خونه ها* رسید. گاو ها خوک ها و مرغ و خروس ها رو کشتن و خوردن - حتی بوقلمون ها رو"

* (Smokchouse) {پ: محلی است که در آن گوشت ماهی و مواد دیگر را دود می دهند تا فاسد نشود - م}

بوقلمون های بی نظیر جرالد پس آنها را هم بردند.

" خیلی چیزها رو هم بردن. حتی تابلوها رو ... بعضی از اثاثیه رو... چینی ها رو"

" و نقره ها؟"

" پورک و مامی یه بلایی سر اونها آوردن... انداختن تو چاه... الان درست خاطرم نیس" صدایش خسته و مواج بود " بعد جنگ رو از همین جا شروع کردن... از تارا... سرو صدای زیادی بود. این ور ... اون ور می تاختن لگدکوب می کردن. و بالاخره توپ ها در جونزبورو - مث رعد می غرید - حتی دختر ها هم صداشو می شنیدن و دائما می گفتن :" پاپا این صداهای وحشتناک چیه؟"

"و... و مادر؟ فهمید یانکی ها تو خونه هستن؟"

" او... هرگز نفهمید"

" خداراشکر " مادر نفهمید. هرگز نفهمید صدای دشمن را در طبقه پایین نشنید صدای توپ های جونزبورو به گوشش نرسید. هیچ وقت نفهمید زمینش که پاره قلبش بود زیر پای یانکی ها لگدکوب شده.

" موقعی که پیش دخترها و مادرت بودم بعضی از اونها رو میدیدم اغلب اون جراح جوان رو می دیدم مهربون بود خیلی مهربون بود اسکارلت وقتی به مجروح ها رسیدگی می کرد می امد و پیش دخترها و مادرت می موند حتی مقدای دارو هم برامون گذاشت وقتی داشتن می رفتن به من گفت دخترها خوب می شن ولی مادرت - می گفت خیلی ضعیفه - طاقت بیماری رو نداره می گفت نیروش رو کم کم از دست می ده..."

در سکوتی که ناگهان فرو افتاده بود اسکارلت مادرش را در روزهای آخر مجسم می کرد مظهر قدرت تارا پرستاری می کرد کار می کرد کار بدون خواب و غذا تا دیگران استراحت کنند و بخورند.

romangram.com | @romangraam