#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_308


اسکارلت فکر می کرد:" او جرالد کوچولوی شجاع!" دلش به طغیان آمد موج برداشت. جرالد جلوی دشمن را روی پله های تارا گرفته بود درست مثل اینکه ارتشی پشت سر داشت و اودر راس آن ایستاده بود.

" اونا به من گفتن که برم. به من گفتن می خوان اینجا رو آتیش بزنن و من بهشون گفتم اگه می خوان خونه مو آتیش بزنن باید از روی جسد من رد بشن. ما نمی تونستیم بریم. دخترا... مادرت.. مریض..."

" بعدش چی شد؟" می خواهد تا آخر راجع به مادر حرف بزند؟

" بهشون گفتم توی این خونه مریضی هست یک مریضی بد حصبه و این مرگ بود که اونارو از اینجا فراری داد. می تونستن خونه رو روی سرما خراب کنن به هرحال من اصلا دلم نمی خواست برم دلم نمی خواست تارا رو ول کنم و برم..."

وقتی نگاهش روی دیوارها می چرخید صدایش کم کم به خاموشی گرایید و اسکارلت حال اورا بخوبی درک می کرد. نیاکان ایرلندی اش اکنون می توانستند به جرالد افتخار کنند آنان هم چون او به خاطر زمین خود تا آخرین نفس جنگیده بودند و به جای رفتن زیسته بودن شخم زده بودن عشق ورزیده بودن و پسران خود را در سرزمین خودشان به دنیا اورده بودند.

" می گفتم حتما این خونه رو روی سر این سه زن مریض خراب می کنن و می سوزونن ولی ما نمی خواستیم بریم. افسر جوان یک.. یک نجیب زاده بود"

" نجیب زاده یانکی؟"

" نجیب زاده. روی اسبش پرید ودور شد ولی به زودی با یک سروان آمد یک جراح و اون دخترها رو معاینه کرد.. و مادرت رو"

" تو گذاشتی یانکی های لعنتی بیان تو خونه تو اتاق اونا؟"

" او تریاک داشت ما نداشتیم. خواهراتو نجات داد سوالن خونریزی داشت. خیلی مهربون بود. گزارش داد که زنها - مریضن - اوناهم خونه رو آتیش نزدن. اومدن اینجا یک ژنرال هم اومد کارمندان ستادش ریختن توی خونه همه اتاق هارو اشغال کردن به جز اتاق مریض ها رو و سربازها اومدن..."

دوباره سکوت کرد. گویی قدرت حرف زدن نداشت زیر فکک محکمش چند لایه گوشت تا خورده بود و روی سینه اش قرار کرفته بود به سختی دوباره سخن گفتن را آغاز کرد.

romangram.com | @romangraam