#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_307
" آخه اونا چوبی باقی نذاشتن... اونا..."
" یک کاری بکن... هرکاری شد. نمی دونم اما اون چیزها رو از زیر خاک دربیار زود حالا برو"
صدای اسکارلت که بالا رفت پورک به ناچار برای انجام دستور خارج شد و اسکارلت با جرالد تنها گذاشت. دستش را روی زانوی جرالد گذاشت عضلاتی که روزی در اثر سواری محکم و پولادین بود اینک شل و وارفته شده بود باید کاری می کرد و اورا از این خمودگی بیرون می آورد ... ولی نمی توانست چیزی در مورد مادر بپرسد. به بعد موکول کرد. وقتی طاقتش را داشت.
" چرا یانکی ها تارا رو آتیش نزدن؟"
جرالد لحظه ای به او خیره شد. گویی چیزی از پرسش او درک نکرده است، اسکارلت دوباره سوالش را تکرار کرد.
" چرا... چون اینجا مرکز فرماندهی اونا بود"
" یانکی ها... اینجا؟"
عشق به این دیوارهای دوست داشتنی دوباره در او بیدار شد. این خانه مقدس بود. چون الن در آن زندگی می کرد و... آنها ، آنها ... اینجا بودند.
" اونا اینجا بودن دختر. ما دودی رو که از دوازده بلوط بلند می شد دیدیم. خانم هانی و خانم ایندیا و چن تا از سیاهاشون به ماکون رفته بودند و ما نگرانی نداشتیم. ولی ما نمی تونستیم به ماکون بریم. دخترها حالشون خوب نبود...مادرت... ما نمی تونستیم بریم. سیاه های ما فرار کردن... نمی دونم کجا؟ اونا گاری ها و قاطر ها رو دزدیدن. مامی و دیلسی و پورک فرار نکردن. دخترها... مادرت... نمی تونستیم حرکتشون بدیم"
" بله بله" او نباید راجع به مادر حرف بزند. هرچیزی که دلش می خواهد بگوید اما راجع به مادر نه. می تواند بگوید ژنرال شرمن خودش آمد و پشت این میز نشست پشت میز مادر برای فرماندهی هرچیز.
" یانکی ها داشتن می رفتن به جونزوبورو برای راه آهن. اونا از جاده پشت رودخونه اومدن. هزارن نفر ... هزاران هزار... با توپ هاو اسب هاشون... هزاران توپ و هزاران اسب. و من خودم توی ایوون جلوشون رو گرفتم"
romangram.com | @romangraam