#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_306


اسکارلت فکر کرد اگر یک دفعه دیگر بگوید " آن ها" جیغ می کشم. نمی توانم تحمل کنم. بعد با صدای بلند ادامه داد:" خب زودباش ویسکی رو بیار خالی می خوریم" و وقتی پورک می رفت دوباره گفت:" صبر کن پورک خیلی کارها هست که باید بکنیم ولی الان چیزی یادم نمیاد... اوه چرا من با خودم یک اسب و یک گاو آوردم شیر گاو رو باید بدوشی فورا. دهنه اسب رو هم واز کن و بهش آب بده. برو به مامی بگو مواظب گاو باشه. بهش بگو خودش یه جوری ترتیبشو بده بچه خانم ملانی اگه چیزی نخوره می میره و..."

" خانم ملانی مگه نمی تونه ... شیر..." حجب و حیایی در صورت آن سیاه دیده می شد.

" خانم ملانی شیر نداره" اوه خداجون اگر مادر می دید که من دارم راجع به این چیزها با یک سیاه حرف می زنم حتما غش می کرد.

" خانوم اسکارلت دیلسی تازگی ها صاحب بچه شده خیلی شیر داره می تونه هردوتا بچه رو شیر بده"

" تو مگه بچه دار شدی پورک؟"

" بله خانوم یک بچه سیاه گردن کلفت . اون..."

" برو به دیلسی بگو پرستاری دیگه بسه. من خودم از اونا پرستاری می کنم بهش بگو از بچه خانم ملانی پرستاری کنه از خانم ملانی هم همینطور. به مامی بگو گاو رو ببره تو طویله ببنده"

" اونا طویله رو خراب کردن خانوم اسکارلت چوب هاشو سوزوندن"

" دیگه به من نگو " اونا" چیکار کردن. به دیلسی بگو مواظب اون دوتا باشه. و تو پورک برو ویسکی رو از خاک بیار بیرون. بعدش هم سیب زمینی"

" ولی خانوم اسکارلت تو تاریکی چطور می تونم؟ چراغ نیست"

" یک تیکه چوب آتیش بزن نمی تونی؟"

romangram.com | @romangraam