#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_305
" زیرزمین اولین جایی بود که اونا رفتن خانوم اسکارلت"
خشمی ناشی از گرسنگی و ضعف و بی خوابی وجودش را گرفت. بی اختیار دسته نیمکت را فشرد. درحالی که ردیف بی انتهای چلیک های شراب را در زیرزمین بیاد می آورد گفت:
" شرابی نمونده؟" غمی بر او نازل شد. از آن خاطرات مغموم و اندوهگین می نمود.
" پورک اون ویسکی ذرت که پاپا توی بشکه های چوب بلوط زیردرخت قایم کرده بود چی؟"
شبح دیگری از لبخند چهره اورا پوشاند لبخند شادی و احترام.
" خانوم اسکارلت نکنه دلتون برای کتک های آقای جرالد تنگ شده مث اینکه دختر بدی شدین. ولی من اون رو هم فراموش کرده بودم اون اصلا چیز خوبی نیست. خانومی مث شما از این چیزا نمی خوره"
وه که این سیاهان چه احقمند. به چیز دیگری جز آنچه که به آنها گفته شده فکر نمی کنند. و یانکی ها می خواهند این ها را آزاد کنند.
" خیلی هم برای این خانوم و پاپاش خوبه. زود باش برو بشکه رو دربیار. دو تا گیلاس هم بگذار کنارش خودم با شکر و نعنا جیلاپ درست می کنم"
( Jilup) { پ: مخلوط الکل و شکر یا عصاره های طعم دیگر چون عصاره هل یا دارچین احتمالا از گلاب فارسی گرفته شده است - م}
در چهره مرد سیاه آثار سرزنش پیدا شد.
" خانوم اسکارلت شما می دونین که اونا هرچی شکر بود بردن الان مدتهاست که دیگه شکر نداریم. نعنا هم نذاشتن هرچی هم که گیلاس داشتیم شکستن"
romangram.com | @romangraam