#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_304


" نه خانوم اونا همه چی رو گرفتن"

" ولی در باغ؟"

" تو باغ هم همینطور اسباشونو اونجا ول کرده بودن"

" تپه هایی که سیب زمینی می کاشتیم؟"

مثل این بود که لبخندی کمرنگ چهره مرد سیاه را روشن کرد. ولی اسکارلت مطمئن نبود.

" خانوم اسکارلت یادم رفته بود. هنوز سیب زمینی هندی داریم. یانکی ها نفهمیدن چیه. فکر می کردن فقط ریشه اس اونارو دیگه نخوردن.."

" به زودی ماه بالا میاد میتونی مقداری برام بیاری چیز دیگه ای نیست؟ آرد ذرت؟ لوبیا خشک؟ جوجه؟"

" نه خانوم نه. جوجه هارو خوردن هرچی هم که موند با خودشون بردن"

آن ها - آن ها - آن ها - تمامی نداشت کارهایی که " آن ها " کرده بودند؟ آتش و خون و آدمکشی کافی نیست؟ آیا زن ها و بچه های بی پناه و سیاهان بدبخت باید باز هم در این سرزمین متروک گرسنگی بکشند؟

" خانوم اسکارلت خانم اسکارلت چن تا ازون سیب هایی که من و مامی قایم کردیم براتون میارم. ما تا امروز خودمون فقط سیب می خوردیم"

" قبل از اینکه سراغ سیب زمینی ها بری برام بیار. راستی پورک - من - من - خیلی احساس ضعف می کنم دیگه دارم می افتم تو زیرزمین شرابی چیزی پیدا میشه حتی شراب توت؟" ( Blackberry) { پ: توت وحشی توت کوهی - م}

romangram.com | @romangraam