#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_303
اسکارلت غرشی کرد:" همون شمع نیمه کاره رو بیار بیار تو دفتر مادر..."
پورک به طرف سالن غذاخوری دوید و اسکارلت به آن اتاق کوچک و تاریک خزید و روی نیمکت ولو شد پدر هنوز کنارش بود بازو در بازو بی پناه و ملتمس، و به بازوی دخترش اعتماد داشت اینها دست هایی بودند که خیلی جوان و خیلی پیر.
اسکارلت با خود می گفت:" او پیر شده مردی پیر و خسته" و متحیر بود که چرا به این موضوع اهمیت نمی دهد.
پورک شمع اورد روشنایی در اتاق موج میزد شمعی بود نیمه دریک بشقاب آن غار تاریک جان گرفت. آن نیمکت کهنه که رویش نشسته بودند میز و صندلی فرسوده مادر کاغذهایی که هنوز خط الن روی آنها دیده می شد قالی کهنه - همه جان گرفتند همه به همان شکل قدیم بودند فقط الن بود الن با آن عطر ملایم لیمو با آن کیسه کوچک پر بهار نارنج و آن صورت ظریف پوشیده از لبخند مهر و آن نگاه پرعطوفت. اسکارلت دردی ضعیف در قلبش احساس کرد و زخمی کهنه تارهای درونش را به صدا درآورد این امواج درون می رفت که بر وجودش مسلط شود. حالا نباید اجازه چنین کاری می داد نباید اجازه می داد انها دوباره جان بگیرند؛ یک عمر امید و زندگی راحت در پیش داشت درد می توانست بعد به سراغش بیاید چرا حالا؟ نه حالا نه! خدایا خواهش می کنم، حالا نه!
به صورت مات جرالد نگریست برای اولین بار جرالد ریش خود را نتراشیده بود اینک پوششی نقره ای بر چهره داشت پورک شمع را روی پایه اش گذاشت. اسکارلت فکر می کرد که اگر پورک یک سگ بود حالا پوزه اش را روی دامنش می گذاشت و آنقدر زوزه می کشید تا نوازشی ببیند.
" پورک چند تا سیاه داریم؟"
" خانوم اسکارلت اون آشغالای سیاه همه شون فرار کردن بعضی هاشونم رفتن پیش یانکی ها و ..."
" چقدر موندن؟"
" فقط من و مامی خانوم اسکارلت. اون هرروز مشغول پرستاریه دیلسی هم هس. او هم مشغول پرستاری از خانوماس. سه نفریم خانوم اسکارلت"
" فقط سه نفر" کشتزاری که زمانی یکصد برده داشت. اسکارلت با وجود دردی که در گردنش حس می کرد سرش را بالا گرفت می دانست که باید صدایش را محکم نگه دارد حیرت می کرد که چطور می تواند با خونسردی حرف بزند مثل این بود که اصلا اتفاقی نیفتاده و او هنوز می تواند با حرکت دست ده نفر مستخدم را احضار کند.
" پورک گرسنه ام چیزی هست بخورم؟"
romangram.com | @romangraam