#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_302
" مادرت..." صدایش قطع شد.
" مادر چی؟"
" مادرت دیروز مرد"
* * *
بازوی پدر در بازوی او سخت گره خورده بود. اسکارلت در آن تاریکی راه سرسرای پایین را می دانست حتی در آن ظلمت سنگین آنجا مکانی بود آشنا که اسکارلت گوشه گوشه آن را چون گوشه گوشه ذهن خود می شناخت از صندلی های پشت بلند قفسه هایی که پایه هایش مثل پنجه شیر بود و گنجه های خالی تفنگ رد شد و پای به اتاقی گذاشت که روزی الن در آن می نشست و به حساب های بی پایانش رسیدگی می کرد مطمئنا وقتی وارد می شد مادر را می دید که در مقابل مباشر نشسته و غرق در حساب است با ورود او سرش را بلند می کرد و با خوشحالی بلند می شد دامن فنر دارش را تاب می داد و به سویش می امد تا دختر خسته خود را در آغوش گیرد. نه الن نمی توانست مرده باشد حتی اگر پاپا گفته باشد و مثل طوطی تکرار کرده باشد :" دیروز مرد... دیروز مرد... دیروز مرد."
آنقدر گیج و مبهوت بود که چیزی حس نمی کرد هیچ چیز جز ضعفی که دست و پایش را در زنجیر کرده بود و گرسنگی بی امانی که پاهایش را به لرزه انداخته بود . فکر مادر را برای بعد می گذاشت باید اکنون یاد مادر را از ذهنش بیرون می کشید و گرنه باید دیوانه می شد و یا چون وید های های می گریست.
پورک پایین آمد از آن پله های پهن تاریک و مثل حیوان سرمازده ای که گرمای آتش طلب می کرد خود را به اسکارلت نزدیک کرد.
اسکارلت پرسید:" چراغ کجاست؟ چرا این خانه اینقدر تاریکه پورک؟ شمع بیار"
" اونا هرچی شمع بود گرفتن همه رو جمع کردن و بردن. فقط یکی مونده اون هم داره تموم میشه مامی برای اینکه بتونه از خانم کارین و خانم سوالن پرستاری کنه خودش یک چراغ درست کرده با پیه خوک و یک تیکه نخ"
romangram.com | @romangraam