#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_301


اندیشه رنج های طولانی ملانی اسکارلت را بخود اورد حالا باید دست به کار می شد ملانی و نوزادش را در بستری آرام می گذاشت و کارهایی را که لازم بود برایش انجام می داد.

" باید ببریمش نه نمی تونه راه بره" صدای درهم و برهمی به گوش رسید کسی می دوید و نزدیک می شد هیکل سیاهی از غار سرسرا بیرون آمد پورک از پله ها سرازیر شد.

داد می زد:" خانوم اسکارلت خانوم اسکارلت" اسکارلت اورا در آغوش گرفت تنگ چون جان. او نیز جزیی از تارا بود و عزیز چون آجرهای سفید و راهروهای خنک آن! اشک از چشمانش سرازیر شد و چون جویباری فرو ریخت. پورک هم می گریست و دستش را آرام به پشت اسکارلت می زد:" چه خوشحالم که شما برگشتین! چه خوشحالم..."

پریسی هم به گریه افتاده بود و ناله کنان می گفت:" پوک پوک عزیزم!"

وید کوچک هم که از دیدن ضعف آنها شهامت خود را بازیافته بود فین فین می کرد و می گفت:" وید تشنه اس!"

اسکارلت گفت:" خانم ملانی و بچه اش تو گاریه پورک باید تو ببریش بالا، بذارش توی اتاق عقبی اتاق مهمونا. پریسی بچه رو بغل کن و وید رو ببر تو یک کمی آب بهش بده بخوره مامی اینجاست پورک؟ بهش بگو کارش دارم"

دستورات اسکارلت چون و چرا نداشت پورک فورا به گاری نزدیک شد ناله ملانی بلند شد. پورک اورا از روی تخته هایی که ساعت ها برآن افتاده بود بلند کرد. بازوان نیرومند پورک اورا همچون پر کاهی درمیان گرفته بود. سر ملانی چون کودکی بر شانه او قرار داشت پریسی نوزاد را بغل کرد و دست وید را گرفت و دنبال پورک از پله ها بالا رفت و در تاریکی سرسرا ناپدید شد.

انگشتان لرزان اسکارلت دست پدر را گرفت.

" بهتر شدن پاپا؟"

" دخترها بهترن دارن خوب می شن"

ناگهان اندیشه ای هراسناک که قدرت بیان کردنش را نداشت از ذهن اسکارلت گذشت جرات نداشت آن را بر لب آورد. کلمات را می خورد و فرو می داد. گلویش را می فشرد تا کلمات بیرون نیایند آیا علت سکوت ترسناک تارا همین بود؟ گویی جرالد جواب این سوال را آماده داشت گفت:

romangram.com | @romangraam