#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_300


به سختی گفت:" دختر دختر"

بعد سکوت کرد.

اسکارلت با خود فکر کرد چقدر پیر شده!

شانه هایش فرو افتاده بود در چهره اش که اسکارلت به زحمت می توانست ببیند اثری از جرالد همیشگی وجود نداشت و در چشمانش همان ترس وید کوچک مشاهده می شد.

و حالا ترس چیزهای ناشناخته اورا فرا گرفت. در آن ظلمت غلیظ ایستاده بود و پدرش را نگاه می کرد و هزاران سوال بر لب داشت.

از گاری صدای ضعیف کودک شیرخوار بلند شد و جرالد تکانی خورد و به صدا توجه کرد.

اسکارلت فورا گفت:" بچه ملانیه. خیلی مریضه. من آوردمش خونه"

جرالد دستش را انداخت و شانه هایش را راست کرد. همچنان که می لغزید به سوی گاری می رفت چیزی جز سایه ای از مالک قدیمی نبود که می خواست به میهمانانش خوشامد بگوید. صدای جرالد گویی از عمق خاطراتی پر ایهام برمی خاست.

" دخترعمو ملانی!"

زمزمه ای نامفهوم از ملانی برخاست.

" دخترعمو ملانی اینجا خونه خودتونه دوازده بلوط سوخت. شما باید همینجا بمونین پیش ما"

romangram.com | @romangraam