#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_299


" پس خفه شو!"

چه آهسته میرفت اسب! کف دهانش روی دست اسکارلت می ریخت. از دهان اسکارلت کلمات ترانه ای را که یک بار با رت خوانده بود خارج می شد - تمام شعر را به خاطر نداشت فقط همین قسمت را به یاد می آورد:

" فقط چند روز دیگه این بار سنگین را به دوش می کشم..."

با خود نجوا می کرد:" فقط چند قدم دیگر" و بازهم دوباره و دوباره::" فقط چند قدم دیگر این بار سنگین را به دوش می کشم"

افتان و خیزان همچنان می رفتند قبل ازاینکه به بلوط های تارا برسند تاریکی شدید آسمان را پوشانده بود. اسکارلت به دقت به اطراف چشم دوخت شاید نوری ببیند. چیزی جز تاریکی نبود.

با خود گفت:" رفته اند!" سرمایی به اندامش ریخت:" رفته اند!"

اسب را جلو کشید و به راه آورد. خیابان سروها. درختان سربهم آورده بودند و سایه ای سنگین تر از آن شب ظلمانی بر سرشان افکنده بودند. تونلی طویل و تاریک ساخته بودند نگاه اسکارلت به جلو دوخته شده بود - آنچه می دید درست بود یا چشمانش به او حقه می زدند؟ آجرهای سفید تارا پیدا بود درهم و مبهم. خانه! خانه! دیوارهای سفید دوست داشتنی پرده های توری مواج سرسراهای بزرگ همه در مقابلش قرار داشتند. آیا آنها برای او اینطور برجا بودند؟ یا تاریکی به او رحم آورده بود و خرابه ها را به این شکل می آراست؟ آیا تارا همچون عمارت مک اینتاش ویران بود؟

راه به نظر طولانی بود مایل ها و او همچنان دهانه اسب را می کشید و حیوان را روی دست های او کف بالا می آورد و ضعیف تر و ضعیف تر می شد. با چشمان گرسنه تاریکی را می کاوید نگاه های خود را چون خدنگی به دل تاریکی می راند نگاهی دود آلود داشت. پرده ای از تردید جلوی نگاهش را می گرفت دهانه را رها کرد و آن چند قدم باقی مانده را دوید. با اشتیاق خود را به جلو خم کرده بود تا دیوارها خودشان را به آغوشش درافکنند. بعد شکلی دید سایه ای در ظلمت که از تاریکی سرسرای جلو بیرون آمد و در بالای پله ها ایستاد تارا متروک نبود. کسی در خانه بود!

فریاد شادی از گلویش بالا آمد و همان جا مرد. خانه خاموش و تاریک بود و آن سایه نه تکان می خورد و نه بانگ می داد. چه شده؟ چه شده؟ تارا بر جای بود دست نخورده و سلامت با وجود این همان سردی و سکوت کشتزارهای دیگر بر آن سایه افکنده بود سایه تکانی خورد. خشک و آرام و از پله ها پایین آمد.

اسکارلت به نجوایی خشک و تردید امیز گفت:" پاپا؟ منم... کاتی اسکارلت. اومدم خونه"

جرالد به سویش آمد. ساکت چون خوابگردان پای صدمه دیده اش را می کشید. نزدیکتر آمد با حالتی غزیب اورا نگاه می کرد گویی اسکارلت قسمتی از یک رویا بود دستش را بلند کرد و بر شانه او گذاشت اسکارلت لرزش دستش را احساس کرد لرزشی که گویی از کابوسی حاصل آمده بود کابوس در واقعیت.

romangram.com | @romangraam