#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_298
" پریسی زود باش پیاده شو وید را هم بغل کن. بچه رو بده بغل خانم ملانی"
وید به گریه افتاد التماس کنان می گفت:
" تاریکه... تاریکه... وید می ترسه!"
" خانوم اسکارلت من نمی تونم راه برم. پاهام درد می کنه کفش هام پامو میزنه. وید و من که سنگین نیستیم..."
" پیاده شو پیاده شو تا نیومدم گردنتو بشکنم و بکشمت پایین! بعدش هم همین جا می ذارمت و میرم. خودت می دونی و این تاریکی زود باش بپر پایین!"
ناله پریسی برخاست نگاهی به درخت های جاده کرد. احساس کرد اگر تنها بماند درختها پیش می آیند و اورا می گیرند. ناچار بچه را کنار ملانی خواباند و پایین پرید و وید را بغل کرد. پسرک کوچک می گریست و خود را به پرستارش چسبانده بود.
اسکارلت گفت:" ساکتش کن تحمل گریه شو ندارم" دهنه اسب را کشید. اسب با بی میلی به راه افتاد. " مرد باش وید. گریه نکن. میام یک کشیده بهت میزنم اگه گریه کنی"
چرا خدا بچه را خلق می کند؟ همچنان که در آن جاده تاریک پیش می رفت با خود فکر می کرد. فایده این بچه ها چیست؟ دائما به توجه نیاز دارند. همیشه مزاحم هستند. در خشم او دیگر جایی برای ترحم به آن کودک هراسان نمانده بود. پریسی بچه را زمین گذاشته بود و او داشت تلو تلو می خورد سکسکه می کرد و به دامن او چنگ می اویخت... از اینکه چنین کودکی را به دنیا اورده احساس ناراحتی می کرد از ازدواج با چارلز هامیلتون فقط حیرتی آمیخته با بیزاری به او دست داده بود.
پریسی به آهستگی گفت:" خانوم اسکارلت رفتن به تارا بی فایده اس کسی اونجا نیست. همه شون رفتن. شاید هم مرده باشن... مامانم و اونای دیگه"
آنچه را که پریسی می گفت می شنید انعکاس افکار خودش بود. دهنه را رها کرد و گفت:" دست وید رو بده به من. همین جا بتمرگ لازم نکرده بیای"
" نه خانوم! نه خانوم جون!"
romangram.com | @romangraam