#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_297


ملانی چشمانش را گشود. اسکارلت را کنار خود می دید . پرسید:

" عزیزم... به خونه رسیدیم؟"

خانه! از شنیدن این کلمه اشک از چشمان اسکارلت سرازیر شد. خانه! ملانی نمی دانست دیگر خانه ای وجود ندارد نمی دانست که حالا آنها در این دنیای جنون زده و متروک تنهایند.

گفت:" هنوز نه" و تا آنجا که بغضش اجازه می داد اضافه کرد:" ولی الان دیگه می رسیم. زود . یک گاو پیدا کردم و به زودی برای بچه شیر داریم"

ملانی نجوا کنان گفت:" بیچاره کوچولو"

و دستش را در تاریکی به حرکت در اورد تا بچه را بیابد.

سوار شدن به گاری برای زیاد آسان نبود دیگر رمقی نداشت تمام نیروی خود را جمع کرد و بالا رفت. اسب چون اسکلتی بی جان سرش را میان دو پایش خم کرده بود اسکارلت افسار را کشید اما حیوان تکان نخورد. با خشم ترکه بر پیکر نحیفش فرود اورد. نجوا می کرد و می گفت:" خدایا ببخش مرا. ببخش مرا که با این حیوان بیگناه این چنین می کنم"

اگر اسب راه نمی افتاد چه می شد؟ دیگر راهی نمانده بود. اگر می خواهد بمیرد بهتر است این راه را به پایان ببرد و بعد بمیرد.

عاقبت اسب تکانی خورد و حرکت کرد. آرام آهسته تر از همیشه. گاو همراه با صدایی که از ان گاری شکسته درمی آمد ماق می کشید. اسکارلت خشمگین بود. اعصابش کشیده می شد عضلاتش از درد داشت می ترکید. اگر تارا وجود نداشت بردن این حیوان هم بی ثمر می نمود. خودش دوشیدن نمی دانست پریسی هم بدتر از او اما گاو را می خواست نگه دارد. حالا بالاخره در این دنیا یک چیز داشت.

از خم جاده عبور کردند در آن سوی تپه مسافتی دورتر کشتزار تارا قرار داشت! قلبش به تپش افتاد. اما اسب طاقت بالا رفتن نداشت در ان روزهای شادکامی که خود سوار بر اسب های راهوار می شد این تپه چقدر حقیر می نمود. اسب بزرگش تپه را یک نفس چهارنعل می رفت. ولی این حیوان! کجا می توانست از این فراز خودش را بالا بکشد هرگز نمی تواند بار سنگینش را به مقصد برساند.

خسته و درمانده اسکارلت از گاری بیرون جست و دهنه اسب را گرفت.

romangram.com | @romangraam