#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_296


" خانوم اسکارلت چطور می تونیم با خودمون ببریم"

" زیردامنتو دربیار و پاره اش کن ببند به گردن گاو یک سرش رو هم ببند به پشت گاری"

" خانوم اسکارلت شما می دونین که من زیر دامن ندارم تازه از گاو هم می ترسم"

اسکارلت افسار را رها کرد و دامنش را بالا زد. زیردامن توردارش را در آورد این آخرین چیز با ارزشی بود که همراه داشت بعد دامن کتانی اش را بیرون اورد. پارچه آن را رت در آخرین سفرش هدیه آورده بود. با اراده استوار یک سرش را به دندان گرفت و محکم کشید پارچه جر خورد و بازهم تکرار کرد بعد تکه های پاره شده را گره زد و طنابی ساخت دیگر از خستگی رمق نداشت.

" پاشو این ببند به شاخ گاو"

اما پریسی تکان نخورد.

" خانوم اسکارلت من از گاو خیلی می ترسم اصلا تا حالا تو طویله نرفتم این کارها رو بلد نیستم. من کلفت خونه بودم نه کارگر طویله"

" تواحمق ترین سیاه زنگی روی زمینی. پدرم اشتباه کرد که تورو خرید اگه دوباره جون گرفتم می دونم باهات چه معامله ای بکنم"

سیاه زنگی! اگر مادرش اینجا بود حتما اورا ملامت می کرد. او از این حرفها خوشش نمی آمد.

دختر سیاه با چشمان گشاد به گاو نگاهی انداخت و بعد به اسکارلت مثل اینکه اسکارلت را کم خطر می یافت. هرچقدر هم کتک می خورد باز از شاخ گاو بهتر بود. کز کرد و در خود فرو رفت.

خشم سراپای اورا فرا گرفت. فقط پریسی نبود که از گاو می ترسید. خودش هم سخت از این حیوان وحشت داشت. در عمرش هرگز به گاو نزدیک نشده بود. اما حالا دیگر تردید چرا؟ قدم پیش گذاشت. حیوان بیچاره بی آزار بود. درد می کشید و کمک می خواست. اصلا حرکتی نکرد و اجازه داد اسکارلت با انگشتان دردناکش بند را به شاخش وصل کند.

romangram.com | @romangraam