#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_337


سالی گفت :« یانکی ها هیچ وقت سراغ تارلتون ها نرفتن. اونها از جاده دورن مث ما. ولی سراغ کارلوت ها رفتن و هر چی داشتن بردن و هر چی موند سوزوندن ، سیاهاشون هم دنبال یانکی هها رفتن-»

مادربزرگ حرفش را برید :« به همه زن های سیاه قول لباس ابریشمی و گوشواره طلا دادن. کاتلین کالورت می گفت ، بعضی از سرباز های شمالی زن های سیاه رو ترک اسب نشونده بودن. بیچاره ها کارشون به جایی رسیده که بچه های زرد می خوان. و من میگم که یانکی ها همه خونشون فاسد میشه»

«اوه، مادربزرگ !»

«اون قیافه رو به خودت نگیر. جین. ماهمه شوهر کردیم. مگه نه ؟ و خدا می دونه که قبلا هم بچه های دورگه دیدیم»

«چرا خونه کارلوت ها رو آتیش نزدن ؟»

پیرزن گفت :« برای اینکه خانم کالورت دوم با هیلتون ، مباشر شمالیش ساخت و پاخت کرده بود» او این معلمه سابق را «خانم کالورت دوم » صدا میکرد. خانم کالورت اول بیست سال پیش مرده بود.

پیرزن در حالی که ادای خانم کالورت دوم را در می اورد و تو دماغی حرف میزد گفت :«ما طرفدار پرو پا قرض اتحادیه شمال هستیم. کانلین می گفت ، خانم کالورت ومباشرش دائما قسم می خوردند که خون و گوشت ما شمالیه. و اون وقت ببین چه بلایی سرشون اومد ؛ آقای کالورت در بیابان رد ! ریفورد در گیتس برگ مرد و کید یک جایی در ویرجینیا تو ارتشه. کاتلین بیچاره هم می نالید و می گفت کاشکی این خونه هم سوخته و از بین رفته بود. می گفت اگه کید برگرده ، چه حالی میشه. خب دیگه ، این هم جزای مردیه که با زن یانکی ازدواج کنه-نه افتخاری ، نه حیایی ، فقط به فکر خودشون بودن ...چطور شد که تارا رو نسوزوندن؟»

برای لحظه ای اسکارلتسکوت کرد. می دانست که سوال های بعدی چیست ، «اهل خونه چطورن ؟ مادر عزیزت چطوره؟» نمی دانست به آنها بگوید که الن مرده است. می دانست که اگر در مقابل این زنان با محبت و دلسوز ، کلمه ای در مورد آنان سخن بگوید گریه به او امان نخواهد داد ، اقیانوس اشک سرازیر خواهد شد و آن قدر ناله خواهد کرد که از حال برود. از وقتی به خانه بازگشته بود گریه نکرده بود ، ولی می دانست که اگر سد شکسته شود دیگر جلوی سیلاب را نمی تواند بگیرد و قدرت و استقامتش در هم خواهد شکست. امااگر چیزی نمی گفت و آنان می فهمیدند که مرگ الن را پنهان کرده هرگز او را نمی بخشیدند. به خصوص مادربزرگ به الن خیلی علاقه داشت ، در بخش کلیتون کمتر زنی پیدا می شد که این بانوی سالخورده زبان تند وتیزش را برای او به کار نیندازد.

مادربزرگ گفت :«خب حرف بزن. از چیزی خبر نداری دختر؟»

«خب ، می دونین. من تازه یک روز بعد از جنگ رسیدم خونه. یانکی ها همه رفته بودن. بابا –پاپا گفت که – که نذاشته اونا خونه رو آتیش بزنن ، چون کارین و سوالن هر دوشون حصبه گرفته بودن و نمی تونستن حرکت کنن »

مادربزرگ گفت :«این اولین باریه که می شنوم یانکی ها از این بزرگواری ها کردن»

romangram.com | @romangraam