#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_294
بار دیگر ترکه را بر پشت ضعیف اسب فرود آورد باید تندتر بروند! مجبور بودند تمام آن روز داغ را در این جاده طولانی برانند به زودی شب فرو می افتاد و انان در این عزلت مرگ آور تنها می ماندند افسار را در دستان تاول زده اش محکمتر گرفت و پیاپی به گرده اسب کوبید. بازوان دردناکش می سوخت.
چه خوب بود اگر دوباره بازوان مهربان تارا و مادر او را در آغوش می فشردند و رنج های اورا دور می کردند و ان بار سنگین را از شانه هایش برمی داشتند - زنی در حال مرگ نوزادی ضعیف بچه ای گرسنه و سیاهی هراسان همه به توانایی او چشم دوخته بودند و به تدبیر او. همه شهامت را در قامت راستش می دیدند آن شهامتی را که نداشت و قدرتی را که مدتها پیش از دست داده بود.
اسب بی نوا به ترکه و افسار جواب نمی داد و اما تلو تلو می خورد و پیش می رفت پاهایش را می کشید روی قلوه سنگها می لغزید و پیچ و تاب می خورد گویی داشت به زانو درمی آمد وقتی گرگ و میش فرو افتاد به آخرین منزل آن سفر طولانی رسیدند از خم جاده ارابه رو گذشتند و به جاده اصلی وارد شدند فقط یک مایل دیگر مانده بود!
از اینجا دورنمای املاک مک اینتاش ها دیده می شد کمی جلوتر افسار را کشید و در مقابل خیابانی پر بلوط که به خانه آنگوس مک اینتاش ها پیر منتهی می شد ایستاد. در آن تاریکی فزاینده به ردیف آن درختان کهنسال نگاهی انداخت همه جا تاریک بود حتی سوسوی چراغی در خانه یا کلبه بردگان دیده نمی شد باز هم دقیق تر نگریست و آنوقت همان تصویرهای دلگیر را که آن روز بارها دیده بود در نظر آورد - دودکش بلند مثل سنک قبرهای غول آسا سربه آسمان کشیده بودند و پنجره های تاریک و شکسته مثل دو چشم کور و بی حرکت در دل دیوارها جای داشتند.
با آخرین قدرتی که داشت فریاد زد:" هالو هالو"
پریسی تکانی خورد ترسان و مبهوت دیوانه از ترس اسکارلت رو برگرداند چشمان دخترک سیاه به دوران افتاده بود.
" داد نزنین خانوم اسکارلت خواهش می کنم داد نزنین دوباره!"
صدایش آهسته بود و نجوا می کرد:" کسی جواب نمیده یهو می بینین یه مرده درمیاد"
اسکارلت با خود گفت:" خدای من" و درحالی که می لرزید فکر کرد:" خدای من راست میگه هرچیزی ممکنه از اونجا دربیاد"
افسار را تکان دادو اسب را به حرکت درآورد منظره خانه مک اینتاش ها آخرین انید را در دلش از میان برده بود. سوخته بود خراب شده بود متروک بود مثل کشتزارهای دیگری که سرراهشان قرار داشت فقط نیم مایل به تارا مونده بود. در همانجا درست در مسیر ارتش پس تارا هم همینطور بود! وقتی به آنجا می رسید فقط آجرهای سیاه می دید از میان دیوارهای بدون سقف ستارگان را نظاره می کرد الن و جرالد رفته بودند دخترها رفته بودند سیاهان رفته بودند و خدا می دانست کجا و این سکوت مرگبار همه جا گسترده بود.
چرا به این سفر آمده بود عقل و ادراکش چه شده بود چرا ملانی و نوزادش را همراه آورده بود؟ بهتر بود که همه در آتلانتا می مردند تا اینکه این روز سوزان نحس را در این گاری شکسته می گذراندند و در سکوت خرابه های تارا می مردند.
romangram.com | @romangraam