#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_293
" بذار رو صورتش جلوی آفتاب رو می گیره" و بعد وقتی آن حرارت کشنده را روی سرش احساس کرد با خود گفت:" تا شب حتما صورتم مثل تخم مرغ گینه لک و پیس میشه"
( Guinea Fowl) { گینه: پرنده ای چاق و گوشتی شبیه بوقلمون - م}
قبلا هیچ سابقه نداشت که بدون کلاه یا تور در آفتاب مانده باشد افسار را همیشه با دستکش به دست گرفته بود تا پوست لطیفش عرق نکند و پینه نبندد. و حالا اینجا در این آفتاب داغ در یک گاری زهوار دررفته با یک اسب مردنی کثیف و عرق کرده و گرسنه و بی پناه راه می سپرد با سرعتی به اندازه حلزون. در صحرایی بی مردم و متروک. همین چند هفته پیش داشت سلامت و ایمن می زیست. همین چند وقت پیش فکر می کرد که آتلانتا شهری است مقاوم که هیچوقت سقوط نخواهد کرد و جورجیا سرزمینی است که هرگز مورد تهاجم قرار نخواهد گرفت. ولی تکه ابر کوچکی که چهار ماه پیش در آسمان شمال غربی ظاهر شده بود به توفانی ویرانگر تبدیل شد و بعد چون گردبادی وحشی آمدو دنیای اورا جارو کرد و زندگی و سامانش را از جا کند و اورا به وسط این عزلت ماندگار و مسکوت پرتاب کرد.
آیا تارا هنوز پابرجاست؟ یا آن هم چون جورجیا برباد رفته است؟
ترکه را بر پشت حیوان خسته فرود آوردو کوشید آن را برانگیزد چرخ های گاری چون مست ها کژ می شد و مژ می شد.
* * *
مرگ در هوا بود. در پرتو آفتاب بعدازظهر تمام آن مزارع آشنا و بیشه های پر درخت سبز و خاموش درسکوتی غیر زمینی فرو رفته بودند و قلب اسکارلت را از هراس به لرزه می انداختند تمام آن خانه های ویران و ان دودکش های زشت که بر سر خرابه ها به نگهبانی ایستاده بودند هراسش را بیشتر می کردند از شب پیش جنبنده ای را ندیده بود نه انسان نه حیوان مردان مرده اسب های مرده آری قاطرهای مرده درازکش کنار جاده باد کرده پر از مگس و دیگر صدای هیچ. صدای رمه ها از دوردست نمی آمد پرندگان نمی خواندند هیچ بادی درخت ها را تکان نمی داد. فقط بانگ خسته تلپ تلپ پای اسب و گریه ضعیف بچه ملانی سکوت را می شکست.
نواحی روستایی زیر افسونی هولناک خفته بود عرصه بدی بود و اسکارلت با لرزشی آشکار فکر می کرد که این فضای هراس انگیز به چهره مادری مهربان می ماند که بعد از مرگی رنج آور به آرامش دست یافته است. هزاران نفر در جنگ جونزبورو مرده بودند آنها اینجا بودند در این بیشه های طلسم شده جایی که خورشید بعد از ظهر پیوسته اریب از میان برگ های بی حرکت می تابید. دوست و دشمن کور از خون و خاک سرخ خیره بر اوو گاری شکسته اش می نگریستند - چه برقی داشت چشمان ترسناکش.
به نجوا گفت:" مادر! مادر!" چه می شد اگر به الن می رسید چه می شد اگر از پس معجزه ای خدایی تارا برپا بود و می توانست دوباره در آن خیابان سروها براند و به درون خانه رود و صورت مهربان و لطیف مادر را ببیند چه می شد اگر می توانست دوباره لطف آن دستهای قابل را احساس کند و ترس را براند چه می شد اگر می توانست باز هم به دامن الن چنگ بزند و صورتش را در آن پنهان کند. مادر می دانست چه باید بکند. نمی گذاشت ملانی و بچه اش بمیرند. تمام اشباح هول انگیز را با آرامش خود می راند :" هیس هیس.." اما مادر بیمار بود شاید داشت می مرد.
romangram.com | @romangraam