#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_292


" سطل رو ببر براشون بده بخورن بقیه شم بده به اسب. فکر نمی کنی خانم ملانی باید بچه رو شیر بده بچه بیچاره گرسنه ست"

" خداجون خانوم اسکارلت خانم ملانی شیر نداره نمی تونه شیر بده"

" تو از کجا می دونی؟"

" می دونم مثل خانم ملانی خیلی دیدم"

" برای من لاف نزن میدونم! میدونم! چی می دونی؟ دیروز دیدم چقدر می دونی. زودباش آب رو ببر. من هم میرم ببینم چیزی برای خوردن پیدا می کنم"

جستجوی اسکارلت ثمری نداشت فقط در باغ چند سیب یافت سیب هایی که روی زمین ریخته بود اغلب پوسیده و خراب بود. آنچه را که قابل استفاده بود در دامنش جمع کرد. خاک به کفشش رفته بود و آزارش می داد چرا دیشب یک کفش درست و حسابی نپوشیده بود؟ چرا کلاه آفتابی اش را نیاورده بود؟ چرا چیزی برای خوردن برنداشته بود؟ درست مثل یک احمق رفتار کرده بود ولی البته فکر کرده بود رت از آنها مواظبت خواهد کرد.

رت! تفی بر زمین انداخت اسمش چه طعم بدی داشت چقدر از او متنفر بود! چه نکوهیده بود! و آنوقت اجازه داده بود اورا ببوسد - و حتی لذت هم برده بود. دیشب حتما دیوانه شده بود. چه پست بود!

وقتی بازگشت به هریک دانه ای سیب داد و بقیه را پشت گاری گذاشت اسب اکنون سرپا بود ولی نشان می داد که آب هم زیاد به حالش موثر نبوده است حالا که او را در روشنایی روز می دید احساس می کرد وضعش بدتر از چیزی بود که شب گذشته به نظر می آمد. استخوان تهیگاهش چون گاوی پیر بیرون زده بود دنده هایش کاملا دیده می شد و پشتش سراسر زخم بود همچنان که دهنه اش را می زد حالت بدی به او دست داد. وقتی تکه ای سیب در دهانش گذاشت دید که اصلا دندان ندارد. گویا سنش به اندازه آن تپه ها بود رت وقتی اسب را می دزدید نمی توانست خویش را بدزدد؟

سوار شد و ترکه به بر پشتش فرود آورد. اسب خس خس کنان به راه افتاد. وقتی به جاده رسیدند حیوان خیلی آرام راه می رفت و اسکارلت فکر می کرد خودش تندتر از او می تواند راه برود آه چه می شد اگر ملانی و وید و نوزاد و پریسی همراهش نبودند! آنوقت چه تند می توانست به خانه برسد! خوب می توانست بدود تمام راه را می دوید تا زودتر به تارا و مادر برسد.

فاصله آنها تا خانه شاید پانزده مایل نبود ولی با این سرعتی که این حیوان بیچاره می رفت شاید تمام روز طول می کشید چون مجبور بود مرتب بایستد تا اسب استراحت کند تمام روز! به آن راه سرخ درخشنده نگاهی انداخت. شیارهای بزرگی از توپها و آمبولانس ها روی خاک باقی مانده بود. ساعتها طول می کشید که به تارا اگر برجا بود و به الن برسد. ساعت ها طول می کشید که زیر آفتاب سوزان سپتامبر سفرش پایان یابد.

ملانی چشمان تب دارش را بسته بودو زیر آفتاب گزنده به خواب رفته بود اسکارلت بند کلاهش را باز کرد و آن را بطرف پریسی انداخت.

romangram.com | @romangraam