#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_291


باید دوباره به سوی خانه حرکت کنند اما اول باید غذا و آب پیدا کنند به خصوص آب. پریسی سر تکان داد و بیدار کرد. پریسی چشمانش را گشود و اطراف را نگریست.

" اوه خداجون خانوم اسکارلت. اصلا انتظار نداشتم دوباره چشمامو تو زمین موعود خودم واز کنم"

اسکارلت گفت:" تا اونجا راه درازی داری" و سعی کرد گیسوان آشفته خود را مرتب کند صورتش نمناک بود و بدنش سراسر عرق کرده بود احساس می کرد چرک و کثیف و خاک آلود است و از تنش بوی بدی می آید پیراهنش پاره و کثیف شده بود هرگز در زندگی تا این حد خود را خسته و زمین گیر ندیده بود عضلاتی که فکر می کرد اصلا ندارد از تقلای نیاموخته شب پیش درد می کرد. و هر حرکت کوچکی دردی بزرگ با خود همراه می آورد.

به ملانی نگاه کرد و دید که چشمان سیاهش را گشوده است. این ها چشمانی بیمار بودند که پرده تب انها را پوشانده بود و دورشان با حلقه کلفت و کبودی محاصره شده بود دهانش را به زمزمه التماس آمیز گشود:" آب"

"بلند شو پریسی باید بریم سر چاه آب بکشیم"

" ولی خانوم اسکارلت.. اگه یکی اونجا باشه چی؟ اگه یکی مرده باشی چی؟"

اسکارلت که اصلا حال جرو بحث نداشت آمرانه گفت:" اگه بلند نشی اونوقت خودم جونت رو می گیرم زود باش بپر پایین" و خود از گاری بیرون جست.

و به یاد اسب افتاد خدای من! فکر می کنم دیشب مرده باشد. وقتی افسار را گشوده بود حیوان حال مرگ داشت گاری را دور زد و اسب را دید که به پهلو دراز کشیده است اگر این حیوان مرده باشد آنوقت خدارا لعنت می کرد و آنوقت خودش هم می مرد. در انجیل نوشته بود کسی که خدارا لعنت کرد مرد. خدارا دشنام داده بود و مرده بود. احساس کرد آن شخص را بخوبی می فهمید. ولی اسب زنده بود به سختی نفس می کشید از چشمان نیمه بازش رنجی بزرگ می ریخت ولی زنده بود. خوب کمی آب برای او هم خوب است.

پریسی با اکراه از گاری بیرون آمدو همچنان که غرغر می کرد در امتداد ان خیابان مشجر دنبال اسکارلت راه افتاد پشت آن عمارت ویران اتاق های سفید شده بردگان ساکت و خاموش زیر درختان دیده می شد بین این اتاقک ها و ساختمان ویران چاه را یافتند/ حفاظ سقف دار تا حدی برجا بود و طناب تا ته چاه پایین می رفت سطل را بالا کشیدند آب خنک و زلال از آن اعماق تاریک بیرون آمد مثل الماس می درخشید سرش را در سطل فرو برد و مکیدن را آغاز کرد ملچ ملچ کنان می نوشید و قطرات خنک به سرو رویش می ریخت.

آنقدر نوشید تا بالاخره صدای پریسی در آمد:

" خب منم تشنمه خانوم اسکارلت" و اسکارلت یادش امد دیگران هم هستند.

romangram.com | @romangraam