#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_290
وقتی عاقبت به نزدیک رات اندردی رسیده بودند چند خرمن آتش دیده بودند در اردوی آخرین سواران ژنرال لی. به انتظار بودند تا دستور حرکت صادر شود.
مجبور شده بود اردوگاه را دور بزند و یک مایل را در مزرعه شخم زده طی کند تا آتش اردوگاه را پشت سر بگذارد و زار زار گریسته بود وقتی راه را گم کرده بود و آن جاده باریک ارابه رو را که خوب می شناخت بازنیافته بود. و هنگامی که جاده را بازیافته بود اسب نحیف از جا تکان نخورده بود حتی برنخاسته بود. شلاق و ترکه هم کاری نکرده بود. پس اسب را رها کرده افسارش را گشوده بو و خود جوش امده از خستگی به عقب واگن خزیده بود و پاهای دردناک خود را دراز کرده بود به زحمت صدای ملانی در یادش مانده بود :" اسکارلت یک کمی آب خواهش می کنم" صدایش ضعیف بود و عذر می خواست که در این موقعیت چنین درخواستی دارد.
اسکارلت گفته بود :" آب نداریم" و به خواب رفته بود حتی قبل از اینکه کلمات از دهانش خارج شود.
حالا روز آمده بود صبح شده بود. چه صبحی! جهان برجا بود. آرام و سبز و طلایی از تابش خورشید. و هیچ سربازی نبود. گرسنه و خشک از عطش دردکشیده و محنت دیده و ویران و حیرت زده! حیرت ازاینکه او اسکارلت اوهارا کسی که لباس های زیبای کتانی می پوشید و در بستر پر می آرمید چطور توانسته بود هولناک ترین شب جهان را مثل کارگران مزرعه بر تخته ای خشن و زمخت صبح کند.
به آفتاب نگاه کرد نگاهش به ملانی افتاد با ترس و هراس، درجا خشک شد. ملانی رنگ پریده آنچنان بی حرکت افتاده بود که اسکارلت مرگش را یقین دانست. مثل مرده ها بود پیرزنی بود با چهره ای غارت شده و خراب و گیسوانی سیاه که بر آن ریخته بود بعد تنفس ضعیف اورا دید و دانست که ملانی هم از آن شب هراسناک جسته است.
دستش را سایبان کردو اطراف را کاوید آنان شب را زیر درختان در حیاط خانه ای گذرانده بودند گذرگاهی شنی از مقابل می گذشت و پیچ می زد ودر آن سوی درختان به ساختمانی می رسید درخت های سرو و صنوبربه ردیف برپا بودند.
به خود گفت:" اوه اینجا خانه مالوری هاست" قلبش لبریز از شادی نوید می داد که کمک دوستان خوب در راهست.
اما گویی سکوت مرگ آن کشتزار وسیع را دربرگرفته بود بوته های گل و چمنزار سرسبز از سم اسب ها و چرخ گاری ها و ارابه ها و عراده ها تکه تکه و له شده بود و خاک خشک از زیرش سردر آورده بود. نظری به عمارت افکند دیگر از آن ساختمان ظریف و زیبا که پیوسته دود باریکی از دودکش آن خارج می شد خبری نبود هیکلی سیاه و سنگین و بدترکیب به جای بود با آجرهای شکسته که دو دودکش بلند و سیاه داشت که ازمیان شاخه ها و برگها خشک درختان بالا رفته بود.
اندوهناک آه عمیقی کشید آیا تارا نیز چنین است؟ یکسان با خاک خاموش و بی حیات؟
به تندی با خود گفت:" حالا نباید از این فکرها بکنم نباید به خودم اجازه بدهم که این فکر ها در من نفوذ کند اگر از این فکرها بکنم دوباره ترس می آید وحشت می آید"
اما علی رغم این افکار ترس آور قلبش به شدت می تپید و با هرتپش می گفت :" خانه ! عجله کن... خانه! عجله کن!"
romangram.com | @romangraam