#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_289


" شاید بهتر باشه همینجوری بمونه اگه ضعف نمی کرد شاید نمی تونست این راه سخت رو طاقت بیاره خوب ازش مواظبت کن پریسی بیا این پولو بگیر سعی کن بیشتر از این حماقت نکنی"

" آ...آره ... چشم. متشکرم"

" خداحافظ اسکارلت"

میدانست که برگشته و مقابل او ایستاده است ولی جوابی نگفت نفرت گلویش را گرفته بود. صدای آرام پاهایش را روی جاده خاکی می شنید و یک لحظه شانه های پهنش را دید که در تاریکی پنهان می شد. اسکارلت آرام کنار گاری بازگشت. زانوهایش می لرزید.

چرا رفت؛ قدم در تاریکی گذاشت. چرا به جنگ می رفت؟ به خاطر وطنی که گم شده بود وطنی که دیگر نبود به خاطر دنیایی که دیوانه شده بود؟ چرا رفت؟ رت که مصاحبت زنان و طعم براندی را دوست داشت از غذای خوب و بستر گرم لذت می برد از کتان مرغوب و چرم عالی خوشش می امد او که از جنوب متنفر بود و به هرکس که بخاطر آن جان می داد می تاخت؟ چرا رفت؟ اکنون چکمه های براقش را روی زمین تلخی می گذاشت که در آن گرسنگی بیداد می کرد خستگی غوغا به راه انداخته بود و جراحت و بیماری و دلشکستگی مثل گرگ گرسنه زوزه می کشیدند و در پایان راه مرگ بود چه نیازی به رفتن داشت او درامان بود ثروتمند بود راحت بود اما رفته بود و اورا در شبی که به تاریکی جهان نابینایان است تنها گذاشته بود با ارتش یانکی میان او و خانه.

حالا تمام آن کلمات بدی را که می خواست نثارش کند به یاد می اورد اما دیگر دیر بود. سرش را به گردن اسب رنجور گذاشت و گریست.

فصل بیست و چهارم



پرتو درخشان خورشید از میان درختان تابید و اسکارلت بیدار شد بدنش در اثر شرایط نامناسب خواب دوشین درد می کرد نمی دانست کجاست نور چشمش را می زد تخته سخت گاری بدنش را آزرده بود و احساس می کرد به پاهایش وزنه سنگینی بسته اند سعی کرد برخیزد و آنوقت وید را دید که سرش را روی پاهای او گذاشته و خوابیده است پاهای برهنه ملانی تقریبا به صورتش چسبیده بود و زیر صندلی گاری پریسی چون گربه سیاهی جمع شده و در خواب بود. نوزاد شیری هم جایی میان پریسی و وید به خواب رفته بود.

آنوقت همه چیز یادش آمد خود را بالا کشید و نشست و به شتاب نگاهی به اطراف افکند خدارا شکر از یانکی ها خبری نیست. پناهگاهشان شب گذشته کشف نشده بود. حالا همه چیز دوباره به ذهنش برگشته بود: کابوس سفر بعد از خاموشی صدای پای رت و شب بی پایان و جاده سیاه پز از راهزنان و مست ها گودال های عمیق که گاری دائما در آنها می افتاد ترس و وحشت هنگامی که او و پریسی گاری را هل می دادند تا از گودال خارج کنند. با ترس به یاد آورد که چگونه آن اسب بینوا و رنجور را در مزارع و بیشه ها رانده بود و هنگامی که صدای سربازان را می شنید نمی توانست تشخیص بدهد که دوست است یا دشمن - به یاد آورد که چگونه از سرفه ، عطسه و سکسکه وید یا گریه نوزاد به وحشت افتاده بود و ترسیده بود که این صداها جای آنها را بر سربازان آشکار کند.

اوه چه جاده تاریکی بود مردان شریدان چون ارواح صداهای سنگین و ماندنی. فقط صدای تاپ تاپ پاها روی جاده خاکی و صدای ضعیف بهم خوردن افسارها و غژ غژ چرم های خشک و روغن نخورده! و اوه آن لحظه موحش که اسب بیمار به زمین درغلتید و ناگهان سوارنظام و توپ های سبک غرش کنان گذشتند و چه نزدیک بودند آنقدر نزدیک که لمس آنها غیر ممکن نبود و چه ساکت بودند آنان هنگامی که عبور این سایه های لرزان و غوغایی آنقدر نزدیک بودند که اسکارلت می توانست بوی عرق تن سربازان را حس کند.

romangram.com | @romangraam