#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_288
به آرامی گفت :" آه" و برای لحظه ای هردو در تاریکی بهم خیره ماندند. اسکارلت صدای نفس های سنگینش را می شنید و نفس خودش هم به سختی می آمد گویی راهی طولانی را دویده بود.
" اونا راست می گفتن! همه راست می گفتن! تو نجیب زاده نیستی با شرف نیستی"
رت گفت:" دختر عزیز من کار خوبی نکردی" اسکارلت می دانست او دارد می خندد و از همین بیشتر خشمگین می شد.
" برو همین حالا برو زود برو عجله کن. دیگه هرگز نمی خوام تورو ببینم امیدوارم یک گلوله توپ بخوره تو سرت امیدوارم تیکه تیکه بشی. من..."
" بقیه اش دیگه مهم نیست می فهمم چی می خوای بگی وقتی من در قربانگاه وطنم مردم امیدوارم وجدانت بیدار بشه"
شنید که می خندد برگشت و به طرف گاری رفت. دیدکه کنار آن ایستاد. شنید که سخن می گوید با لحنی دیگر مودبانه و محترمانه درست مثل همیشه که با ملانی حرف می زد :
" خانم ویلکز؟"
صدای پریسی از گوشه ارابه به گوش آمد.
" خداجون سروان باتلر خانوم ملانی مث اینکه ضعف کرده"
" نمرده؟ نفس می کشه؟"
" آ...آره نفس می کشه"
romangram.com | @romangraam