#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_287


صدایش ناگهان گرم و دلپذیر شده بود. دستهایش را به آرامی روی بازوی اسکارلت به حرکت درآورد قوی گرم و آرامش بخش.

" اسکارلت دوستت دارم چون ما دو تا مثل همیم. هردوتامون پستیم عزیزم خودخواه خوائن و رذل. اگه دنیا زیرو رو بشه هیچیک از ما اهمیت نمی ده تا وقتی که فقط خودمون راحت باشیم و راحت زندگی کنیم"

صدایش به تاریکی پیوند میخورد و به گوش اسکارلت می رسید اما مفهومی نداشت. ذهنش مایوسانه می کوشید این حقیقت تلخ را که او داشت می رفت و آنها را با یانکی ها تنها می گذاشت درک کند ذهنش می گفت:" دارد مرا ترک می کند دارد مرا ترک می کند" ولی هیچ هیجانی نشان نمی داد.

رت پیش آمد. نگاهش می کرد گرم ترین نگاه از چشمانش می تراوید اسکارلت سنگینی نگاه گرمش را احساس کرد موج بزرگی از یک حس غریب آمیخته با درماندگی و ترس درونش را جارو می کرد و تمام ذهنش را درمی نوردید احساس می کرد عروسک کهنه ای بیش نیست ضعیف و بی دفاع و دست های او چه نیرویی داشت.

" هنوز نمی خوای راجع به اونچه که یک ماه پیش بهت گفتم تصمیمتو عوض کنی؟ نمی دونی که وسوسه یک زن چه ها می تونه به سر یک مرد بیاره وطن پرست باش اسکارلت. فکر کن که چطور تونستی یک سرباز رو با خاطره های شیرین به سوی مرگ بفرستی"

و حسی ناشناخته که به راه بود حتی ظریف و مداوم گویی تمام شب طول می کشید شوهر اولش چارلز کودکی بیش نبود. تارلتون ها هم اینطور اطمینان بخش نبودند. سفری آغاز شده بود که ظاهرا پایانی نداشت.

رت نجوا می کرد:" عزیزم عزیزم"

در تاریکی چشمش به گاری وارفته افتاد که صدای وید از آن بیرون می آمد

" ماما وید می ترسه"

در ذهن پرآشوب و ظلمت زده او خاطره سرد و پرتنش گذشته از نو قد برافراشت آنچه که در یک لحظه فراموش شده بود دوباره بازگشت. لحظه ترس لحظه هراس ترس از رفتن رت. رت اورا ترک می کرد ترک می کرد مردک پست. و بالاتر از همه اینکه اینجا درمیان این ظلمتکده ایستاده بود و پیشنهاد شرم اور خود را تکرار می کرد و همان بی شرمی ها و توهین ها را از نو بر زبان می راند خشم چون آبی خروشان ذهنش را غرق کرد. حس می کرد رشته های عصبی اش را یک یک می کشند با یک حرکت سریع خودش را از آغوش رت بیرون کشید.

" مردک پست!" در حافظه اش پی کلمات بدتری می گشت از آن کلماتی که جرالد اوهارا نثار آقای لینکن می کرد و مک اینتاش ها به یابوهای تنبلشان می گفتند اما نمی یافت :" پست فطرت ترسو بی شرف بو گندو!" و چون دیگر نتوانست کلمات بدتری پیدا کند دستش را بالا برد و سیلی محکمی به دهان رت نواخت تمام نیروی خود را در این سیلی ریخته بود رت قدمی به عقب رفت دستش را به صورتش کشید.

romangram.com | @romangraam