#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_285


اسکارلت با وحشت به اطراف نگریست به آن آسمان تیره نگاه کرد درختان به دیوارهای تیره زندان شباهت داشت سپس به کسانی نگاه کرد که پشت گاری به حال اغما افتاده بودند... و بالاخره چشمانش روی صورت رت متوقف شد. آیا رت دیوانه شده بود؟ آیا درست شنیده بود؟

حالا رت داشت می خندید. در آن تاریکی می توانست دندان های سفیدش را ببیند و آن نگاه تمسخرآمیزش را حس کند.

" مارو ول می کنی؟ کجا... کجا می ری؟"

" میرم دختر عزیز. میرم به ارتش ملحق بشم"

اسکارلت نفس عمیقی کشید احساسی از خشم و آرامش داشت رت شوخی می کرد اما مگر حالا وقت شوخی بود؟ رت در ارتش! از این حرف احمقانه تر پیدا نمی شد چه حرفها درباره انان که فریب طبل و شیپور را خورده بودند نزده بود. چه چیزها درباره جوانان شجاعی که خود را به کشتن می دادند تا عده ای پولدار شوند نگفته بود.

" باید ترو برای این شوخی بیمزه خفه کنم. راه بیفت بریم"

" من شوخی نمی کنم عزیزم. از تو می رنجم اسکارلت که فداکاری های منو این جور سرسری می گیری وطن پرستی ات کجا رفته علاقه ات به آرمان افتخار آمیز ما کجا رفته؟ حالا نوبت توئه که به من بگی دلت می خواد من با سپر برگردم نه روی سپر { پ: رومیان باستان کشتگان خود را در جنگ روی سپر حمل می کردند و به پشت جبهه انتقال می دادند - م} ولی هرچی می خوای بگی زودتر بگو خودم هم می خوام یک سخنرانی شجاعانه بکنم قبل از اینکه خداحافظی کنم به قصد میدون جنگ"

حرف های تمسخر آمیز او مثل همیشه در گوشش می نشست مثل همیشه داشت اورا مسخره می کرد و در عین حال می دانست به خودش هم طعنه می زند راجع به چی حرف می زد؟ وطن پرستی سپر سخنرانی شجاعانه؟ امکان نداشت که مقصودش همین چیزها باشد. مطمئن بود که رت هم خود نمی دانست چه می گوید مطمئن بود که اورا وسط آن بیابان هراس انگیز در محلی که مایل درمایل میدان جنگ با یانکی ها و صحرای آتش به حساب می آمد با زنی بی پناه و نوزادی شیرخوار و یک دختر ناقص عقل و پسربچه ای ترسان رها نمی کرد.

وقتی شش سال بیشتر نداشت از درخت سقوط کرد و با شکم روی زمین افتاد. اکنون بعد از این همه سال واماندگی خود را از دردی که در دلش پیچیده بود احساس می کرد حالا که رت را نگاه می کرد همان درد باز به سراغش امده بود نفسش را بریده بود و اورا درمانده به حال خویش رها کرده بود.

" رت شوخی می کنی!"

بازوی رت را گرفت و ناگهان اشک مهلتش نداد چون جویباری از چشمش سرازیر شد و روی دست هایش چکید رت دست اورا بلند کرد و بوسید.

romangram.com | @romangraam