#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_284
" کدوم کار؟"
" هنوز هم می خوای بری به تارا؟ این کار خودکشیه سوار نظام ژنرال و ارتش یانکی بین تو و تارا قرار گرفتن"
اوه خدای بزرگ. آیا او می خواست از بردن او به خانه خودداری کند؟ آن هم بعد از بدبختی هایی که امروز کشیده بود؟
" اوه بله! بله! خواهش می کنم رت عجله کن. اسب خسته نیست."
" یک دقیقه صبر کن از این جاده نمی تونی بری به جونزبورو نمی تونی از حاشیه راه آهن بری تمام امروز در این ناحیه از رت اندردی به طرف جنوب جنگ بوده. راه دیگه ای رو بلدی که بشه با یک گاری کوچیک به رات اندردی یا جونزبورو رفت؟"
" آره نزدیکی رات اندردی یه جاده باریک هست که به جونزبورو می ره منو پاپا خیلی اونجا سواری می کردیم نزدیک منزل مک اینتاش ها سردرمیاره از اونجا هم تا خونه ما فقط یک مایله"
" خوبه شاید بتونی به رات اندردی برسی سوار نظام ژنرال لی امروز بعدازظهر اونجا بود تا عقب نشینی راحت انجام بشه ممکنه یانکی ها هنوز اونجا نرسیده باشن شاید تو بتونی خودت رو برسونی به اونجا اگه سواران لی اسبت رو ازت نگیرن"
" من... من بتونم؟"
" بله تو" صدای رت لحنی خشن داشت.
" اما رت... مگه تو... با ما نمیای؟"
" نه من تورو همین جا ترک می کنم"
romangram.com | @romangraam