#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_283


" اوه رت تروخدا عجله کن چرا اینطور بیخیال نشستی؟ عجله کن! عجله کن!"

رت چیزی نگفت فقط با قوت ضربه ای فرود آورد اسب با آخرین توان خود حرکت کرد از خیابان ماری یتا گذشتند در برابر خود تونل آتش داشتند ساختمان ها در دو طرف می سوختند و خیابانی که به استگاه راه آهن می رفت باریک بود ورطه هولناکی بود اما چاره دیگری نداشتند برای رسیدن به راه آهن باید از آنجا عبور می کردند. رت با آخرین سرعتی که ممکن بود گاری را به حرکت درآورد و به آن جاده آتشین زد. در آن باریکه راه پر آتش گویی هزاران خورشید روشن بود که بدنشان را داشت کباب می کرد.

رت خونسرد و بی هراس ترکه بر پشت اسب می زد و گاری را از آن مسیر پر آشوب به سوی ایستگاه هدایت می کرد. از چهره اش هیچ چیز خوانده نمی شد.گویی احساس از آن گریخته بود مثل این بود که نمی دانست کجاست برای مدتی که در نظرشان تا ابد طول کشید در میان باریکه راه آتشین راندند و رفته رفته خود را در مسیر آرامتری یافتند شانه های رت به سوی جلو خم شده بود و چهره اش چنان در هم بود که نشان می داد ذهنش به شدت آشفته است قطرات درشت عرق از صورتش سرازیر بود ولی اهمیت نمی داد.

به خیابان دیگری رسیدند و بعد خیابان دیگری و بعد کوچه های باریک دیگر و پشت سرهم؛ تا جایی که بالاخره به محوطه ای رسیدند که از آتش خبری نبود و آن همه غوغا و هیاهو پشت سرشان قرار داشت. رت ساکت بود فقط مرتبا ترکه می زد. سرخی آسمان تقریبا برطرف شده تاریکی فرو افتاده بود اسکارلت بشدت می ترسید و اگر رت سخنی می گفت بدش نمی امد. هرچی می گفت دیگر برایش اهمیت نداشت فقط می خواست صدایش را بشنود اگر فحش می داد یا توهین می کرد مهم نبود یا تمسخر می کرد دست می انداخت اهمیتی نداشت فقط دلش می خواست سخنی از او بشنود اما رت ساکت بود.

اگرچه ساکت بود ولی اسکارلت بخاطر حضورش خدارا شکر می کرد. چه خوب بود که مردی را در کنار خود داشت مردی شجاع و نترس. چنین مردی سدی بود میان او و آن همه ترس بیشمار اگرچه ساکت باشد و سخن نگوید خود را به او بچسباند و عضلاتش را حس کرد.

انگشتانش را در بازوان او فرو برد و گفت:" اوه رت ما بدون چیکار می کردیم؟ چقدر خوشحالم که تو به ارتش نرفتی"

رت برگشت و نگاهی به او انداخت نگاهی که باعث شد اسکارلت بازوی اورا رها کند و عقب بنشیند نگاهش خالی و بی معنی بود هیچ چیز در ان دیده نمی شد جز خشم اضطراب بی هدفی و سرگردانی بعد سرش را برگرداند و به راه تاریک نظر دوخت مدتی در سکوت راندند. صدایی نبود جز گریه گاه به گاه نوزاد یا بالا کشیدن دماغ پریسی. این صدای آخری چند بار تکرار شد تا اینکه طاقت اسکارلت از دست رفت برگشت و نیشگون محکمی از او گرفت. شیون دخترک سیاه بلند شد و آنقدر ادامه یافت تا عاقبت سکوتی سنگین تر از گذشته جای آن را گرفت.

بالاخره گاری به راست پیچید و به جاده پهن تر و صاف تری وارد شد. پشت سرشان سایه های تیره خانه ها و بیشه زاران چون دیواری رفیع بنظر می آمد رت افسار را کشید و گفت:"از شهر خارج شدیم در جاده رات اندردی هستیم"

" توقف نکن برو!"

" بذار حیوون کمی استراحت کنه" بعد به طرف اسکارلت چرخید و آهسته پرسید:

" اسکارلت هنوز هم می خوای اون کار احمقانه رو بکنی؟"

romangram.com | @romangraam