#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_282
اسکارلت با لحن محکمی جواب داد:" پس فکر می کنی این بچه رو از کجا آوردم؟"
" برای بچه دار شدن راه های دیگه ای هم هست"
" ممکنه خفه شی و کمی عجله کنی؟"
تقریبا در خیابان ماری یتا بودند رت افسار را کشید و در کنار فروشگاهی که هنوز آتش نگرفته بود توقف کرد.
" عجله کن!" فقط همین کلمه را در ذهنش داشت عجله کن! عجله کن!
رت گفت:" سربازها"
از آن سوی خیابان ماری یتا جمعی از سربازان از میان آتش و دود عبور می کردند و نزدیک می شدند. بعضی ها تفنگ را به دست داشتند و بعضی دیگر روی شانه گرفته بودند. گویی هیچیک از آنها به چیزی توجه نداشت اگر ساختمانی فرو می ریخت یا تیر سوخته ای سقوط می کرد اگر دود آنان را چون گردباد در خود تاب می داد بازهم حواسشان جای دیگری بود اهمیت نمی دادند. بین افسران و سربازان اختلافی در لباس نبود فقط گاه روی کلاهشان سه حرف c.s.a ( ارتش حکومت کنفدراسیون - م) دیده می شد. لباسشان همه پاره بود و اغلب پا برهنه بودند چند نفری هم نوار کثیفی روی بازو یا پیشانی بسته بودند. سربازها نزدیک شدند و گذشتند هیچکس حتی سرش را بالا نکرد. همه مغموم و مات و ساکت بودند و در آن تاریکی و روشن پرآتش و داغ چون اشباحی آمدند و چون امواجی لرزان رفتند.
صدای رت به تمسخر بگوش رسید:" خوب نگاشون کن بعد ها می تونی برای نوه هات تعریف کنی که عقب داران ارتش جنوب را دیده ای عقب داران دلاوری که در راه وطنشون جنگیدن و شکست خوردن"
اسکارلت ناگهان نسبت به او تنفری شدید در خود احساس کرد نفرت بر ترس غلبه کرد و نگرانی هایش را پس زد اگر چه می دانست زندگی آنان که در آن گاری حاضرند در دست اوست ولی از تحقیر او بدش آمد. به یاد آورد که چارلز هم با همین آرمان مرد و اشلی هم با همین مقصود شاید اینک در جایی ناشناس خفته باشد و هزاران جوان شاد و شجاع دیگر هم بخاطر همین هدف اکنون در گورهای تاریک تا ابد مدفونند. حتی این واقعیت را از یاد برده بود که خود نیز روزی آنان را احمق خوانده بود نمی توانست سخن بگوید ولی نفرت از چشمانش شعله می کشید و نگاهش بر چهره رت خیره مانده بود.
همین که آخرین سرباز هم گذشت از پی آنان جوان کوچک اندامی در حالی که تفنگش را بر روی زمین می کشید به کنار گاری رسید لحظه ای مکث کرد و با چشمانی بی فروغ و غمنام نگاهی به آنان انداخت و دور شد. بیش از شانزده سال نداشت ریشش هنوز درنیامده بود قدش به اندازه اسکارلت بود شاید تفنگش از خودش بلندتر بود اسکارلت یقین داشت که از پسرهای گارد ملی است کودکی است که از مدرسه فرار کرده و در گارد ثبت نام کرده است. هنوز چند قدمی دور نشده بود که پاهایش سست شد و بر زمین افتاد. از صدای افتانش دو سه نفر سربازان برگشتند یک نفر تفنگش را برداشت و دیگری اورا به پشت گرفت و راه افتاد وپسرک با صدای ضعیفی می گفت:" منو بذار زمین خودم می تونم راه برم! منو بذار زمین بذار زمین!" مرد ریشویی که اورا به پشت گرفته بود توجهی به حرفهایش نکرد و جوان نیمه جان را همچنان با خود برد و در خم جاده ناپدید شد.
رت آرام آنان را می نگریست اثر خشم هنوز در نگاهش بود اسکارلت غمزده به این صحنه خیره شده بود و از اطراف خبری نداشت ناگهان صدای مهیبی برخاست و تیری بزرگ و آتشین از بالای ساختمانی فرو افتاد و دودی خفه کننده خیابان را فرا گرفت سرفه وید و شیون و آه و ناله پریسی بلند شد نوزاد هم گریه را سر داد.
romangram.com | @romangraam