#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_281


" اگه عجله کنیم نه" بعد از گاری پایین پرید و برای مدت کوتاهی غیبش زد وقتی برگشت ترکه بلندی به دست داشت بی رحمانه ترکه را پشت اسب فرود آورد. حیوانی با تکانی حرکت چهار نعل خود را آغاز کرد سرنشینان گاری مثل ذرت روی ماهی تابه داغ بالا و پایین می پریدند نوزاد به گریه افتاد. وید شیون سرداد و پریسی عربده کشید همه روی هم غلتیده بودند اما از ملانی صدایی درنمی امد.

همچنان که به خیابان ماری یتا نزدیک می شدند درختها کمتر می شد حالا دیگر شعله ها بیشتر نمایان شده بود و سایه خانه ها و اسب ها و ارابه ها همچون بادبان های یک کشتی توفان زده چاک چاک و از هم دریده می نمود.

دندان های اسکارلت بهم فشرده می شد اما ترسش آنقدر بزرگ بود که خودش نمی دانست اگرچه حرارت آتش آزارش می داد ولی احساس سرما می کرد فکر می کرد که نفهمیده پا در جهنم گذاشته و اگر قدرت حرکت داشت جیغ زنان از گاری پایین می جست و تا خانه عمه پیتی می دوید و در را به روی خود می بست. هود را به رت چسباند بازویش را در پنجه های لرزان خود گرفت و به چهره او خیره شد امید داشت حرفی از او بشنود به امید تسلایی بود کلام اطمینان بخشی می خواست در میان ان نور سرخ چهره رت به تصویری شباهت داشت که روی سکه ضرب شده باشد سکه ای قدیمی با نقشی زیبا و ستمکار که از پس روزگاران بسیار گرد فنا روی آن دیده می شد. رت برگشت و نگاهش را به چشمان اسکارلت دوخت در آن سیاهی عمیق اکنون چیزی جز خرمنی از آتش مشاهده نمی شد در نظر اسکارلت رت مردی بود سرتاپا شوق و شور و نشاط و جذبه وگویی از نزدیکی به این جهنم مجسم لذت فراوان می برد.

رت دستش را روی کی از ششلول هایش گذاشت " گوش کن چی می گم اگه کسی سیاه یا سفید نزدیک گاری شد و خواست اسب رو بگیره معطلش نکن فورا تیراندازی کن بقیه حرف ها باشه برای بعد. اما تورو خدا مواظب باش این اسب بدبخت را زیر شلاق نکشی و گرنه حساب همه مون پاکه"

اسکارلت آهسته گفت:"من... من خودم هفت تیر دارم" اسلحه را در دامنش گذاشته بود اگرچه اطمینان داشت که اگر هیولای مرگ هم به او نزدیک شود قادر نیست ماشه را فشار دهد.

" چی؟ توهفت تیر داری؟"

" مال چارلزه"

" چارلز؟"

" بله چارلز شوهرم"

رت نجوا کنان گفت:" تو واقعا شوهر هم داشتی؟" بعد خنده را سر داد.

چه می شد او کمی جدی تر بود! چه می شد کمی عجله می کرد!

romangram.com | @romangraam