#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_280
اسکارلت فریاد زنان گفت:" صبر کن! یادم رفت در رو قفل کنم"
رت با صدای بلندی خندید و شلاق کشید .
" به چی می خندی؟"
" به تو که میخوای در رو به روی یانکی ها ببندی" اسب حرکت کرد.به آرامی به زحمت. چراغ همچنان کنار در می سوخت و نوری زرد رنگ و لرزان به اطراف می داد. آن حلقه نور همچنان که آنان پیش می رفتند رفته رفته دور می شد.
* * *
رت اسب را در آخر خیابان پیچ تری به سمت غرب هدایت کرد گاری در جاده خاک آلود و پر از چاله و گودال آنچنان تکان می خورد که ناله اسکارلت درآمد. خانه ها چون اشباحی کریه در دو طرف راه صف کشیده بودند و طارمی های سفیدشان چون سنگ قبر به نظر می رسید.
درخت های تیره از بالای سرشان عبور می کردند. خیابان به تونلی شباهت داشت از پشت درختان سر بهم اورده آسمان سرخ رنگ در آن شب هراس انگیز اشکالی از اشباح را در چشم آنان می گشود. بوی دود هرلحظه بیشتر می شد صدای مهیب انفجارها و غوغای عراده های سنگین و صدای پای سربازان سوار بر حرارت داغ آتش بگوش می رسید هنگامی که گاری را به کوچه دیگری برد ناگهان انفجاری شدید هوارا شکافت و مارپیچی از لهیب آتش و دود به دل آسمان سرخ غرب فرو رفت.
رت با صدای آرامی گفت:" این باید آخرین قطار مهمات باشه" و بعد با هیجان بیشتری ادامه داد:
" چرا اونها رو امروز صبح از اینجا نبردن احمق ها!وقت که داشتند برای ما بد شد می خواستم مرکز شهر رو دور بزنم تا هم از منطقه آتش دور باشیم و هم با لات ولوت های سیاه مست خیابون دکاتور روبرو نشیم بعدش هم می تونستیم به سمت جنوب غرب بریم بی دردسر اما حتم دارم این انفجار مال خیابون ماری یتا بود. وما مجبوریم از همون جا رد بشیم"
اسکارلت با صدای لرزانی گفت:" باید از وسط آتیش ها عبور کنیم؟"
romangram.com | @romangraam