#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_279
رت نگاهی به او کرد به نظرش می آمد هذیان می گوید اما اسکارلت که منظور اورا درک کرده بود خشمگین شد به طرف دیوار رفت و عکس چارلز را برداشت . بار دیگر صدای ضعیف ملانی برخاست:
" خواهش می کنم شمشیر"
اسکارلت گفت:" اوه بله" و بعد از اینکه رت را به طبقه پایین رساند دوباره بازگشت و شمشیر را از دیوار برداشت و تپانچه و کمربندش را نیز همراه برد. حمل بچه شمشیر چراغ و تپانچه و کمربند با هم کار آسانی نبود. این فقط زنی چون ملانی بود که می توانست این همه خونسردی از خود نشان دهد و در این هنگام که یانکی ها پشت در خانه بودند همه چیز را فراموش کند و فقط به فکر عکس و شمشیر و تپانچه چارلز باشد.
وقتی چراغ تصویر چارلز را روشن کرد اسکارلت نگاهی به آن چشمهای درشت قهوه ای کرد و مدتی با کنجکاوی به آن نگریست. این مرد شوهر او بود چند شب درکنارش خوابیده و بچه ای به او داده بود با چشمانی شبیه خودش. و اسکارلت به زحمت اورا به خاطر داشت. کودکی که در بغل داشت تکانی خورد اسکارلت نگاهی به او انداخت. برای اولین بار درک کرد که این بچه اشلی است که در آغوش او خفته است و ناگهان آرزو کرد که کاش این بچه به او تعلق داشت به او و اشلی
در این بین پریسی با خوشحالی بالا آمد و اسکارلت بچه را به او سپرد و بعد هردو شتابان از پله ها سرازیر شدند. سایه های لرزان بر دیوار می افتاد. در سرسرا اسکارلت کلاهی دید به سرعت آن را برسر گذاشت و بندش را زیر چانه گره زد.
این کلاه عزای ملانی بود و به سر او نمی خورد ولی هرچه فکر کرد به یاد نیاورد کلاه خود را کجا گذاشته است.
از خانه خارج شد و از پله های جلویی پایین رفت چراغ در دستش بود و سعی می کرد از خوردن شمشیر به پایش جلوگیری کند خود را به واگن اسبی رساند و به دقت آن را ورنداز کرد ملانی درون ان دراز کشیده بود ونوزادش را در آغوش داشت وید هم انجا بود و پریسی هم سعی داشت خودش را جای دهد و وید را در آغوش خود بنشاند.
ارابه کوچکی بود دیوارهای کوتاهی داشت چرخ هایش کج بود اسکارلت فکر می کرد به اولین مانعی که برخورد کند ازهم می پاشد. نگاهی هم به اسب انداخت و قلبش فرو ریخت حیوان ضعیف بود استخوان هایش آشکارا دیده می شد سرش میان دو پای جلو فرو افتاده بود پشتش سراسر زخم بود جای شلاق کاملا دیده می شد و وقتی نفس می کشید گویی داشت جان از تنش خارج می شد.
رت زیرلب گفت:" مثل اینکه زیاد به اسب شباهت نداره بعید نیست سر همین اولین پیچ جونش دربیاد و کارش یکسره بشه. ولی این بهترین اسبی بود که تونستم پیدا کنم. شاید یک روزی برات تعریف کنم که چطور و کجا اینو دزدیدم تازه نزدیک بود برای این حیوون تیرهم بخورم. فقط وفاداری من به تو بود که از من یک اسب دزد ساخت - اون هم چه اسبی. بذار کمکت کنم سوار بشی"
چراغ را از دست اسکارلت گرفت و روی زمین گذاشت صندلی جلو فقط یک تختخ باریک بود رت کمر اسکارلت را گرفت و اورا بلند کرد و روی صندلی قرار داد. اسکارلت دامنش را دور پاهایش پیچید و در همان حال فکر کرد چه خوب است که آدم مرد باشد، مردی مثل رت، قوی و نیرومند. وقتی رت با او بود دیگر از چیزی هراس نداشت نه از آتش نه از صدا و حتی از یانکی ها.
رت کنارش نشست و شلاق را به دست گرفت.
romangram.com | @romangraam