#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_278
" من نمی ترسم"
" البته که نمی ترسی. همین الانه که غش کنی من هم نمک با خودم نیاوردم"
اسکارلت از خشم پایش را به زمین کوبید چون در این لحظه کار دیگری از دستش ساخته نبود. بدون اینکه حرفی بزند چراغ را برداشت و از پله ها بالا رفت. رت هم پشت سرش بود و اسکارلت فهمید دارد با خودش می خندد. پشتش را صاف کرد و با قدم های محکم بالا رفت. در اتاق وید پریسی مشغول پوشاندن لباس بچه بود. وید سکسکه می کرد و پریسی هم مشغول غر زدن بود. به پریسی دستور داد لحاف پر وید را بردارد و در واگن بگذارد. پریسی بچه را زمین گذاشت ودستور را اطاعت کرد. وید هم به دنبال او از پله ها پایین رفت. دیگر سکسکه نمی کرد.
اسکارلت خطاب به رت گفت:" بیا" و سپس به طرف اتاق ملانی راه افتاد و رت هم به دنبالش روان شد و کلاهش را به دست داشت.
ملانی دراز کشیده بود و ملافه را تازیر گلویش کشیده بود. صورتش مثل مرده ها سفید بود و چشمان گود افتاده اش را دو حلقه کبود محاصره کرده بودند در نگاهش آرامش بود. از دیدن رت در اتاق خواب خود اصلا تعجب نکرد ولی احساس کرد مسئله مهمی پیش آمده است. لبخندش قبل ازاینکه بر لب درآید محو شده بود.
اسکارلت با بی صبری تمام گفت:" ما میریم خونه به تارا یانکی ها دارن میان رت مارو خواهد برد. این تنها راهه ملی"
ملانی سعی کرد با حرکت سر موافقت خود را اعلام کند اشاره ای به بچه کرد. اسکارلت بچه را بلند کرد و در حوله کلفتی پیچید رت به تختخواب نزدیک شد.
ملافه را دور او محکم کرد وگفت:" سعی می کنم اذیتتون نکنم اگه می تونین دستهاتونو دور گردن من بندازین"
ملانی سعی کرد دست هایش را دور گردن رت حلقه کند ولی نتوانست. ت با یک دست زیر شانه ها و یک دست دیگر زیر زانوها اورا بغل زد. ملانی اگرچه فریاد نزد ولی اسکارلت دید که لبهایش را گاز گرفت و رنگش سفیدتر شد. چراغ را بالاتر گرفت تا راه رت را روشن تر کند. ملانی اشاره مختصری به دیوار کرد.
رت به آرامی پرسید:" چی شده؟"
ملانی نجوا کنان گفت:" خواهش می کنم" و به سختی با انگشت اشاره کرد:" چارلز"
romangram.com | @romangraam