#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_277
رت دستمالش را بیرون آورد و اشکهای اورا پاک کرد.
" حالا مثل بچه های خوب دماغتو بگیر"
لبخندی پرمهر بر لبانش داشت:" و به من بگو چکار کنم؟ باید عجله کنیم"
اسکارلت فرمان اورا اطاعت کرد و دماغش را گرفت هنوز می لرزید اما نمی دانست چه باید بگوید. لبانش می لرزید درمانده به او نگاه کرد. رت آمرانه گفت:
" خانم ویلکز بچه شو به دنیا آورده؟ حرکت براش خطرناکه... بیست و پنج مایل توی این گاری فکستنی بهتره بذاریش پیش خانم مید"
" خونه نیستن نمی تونم ولش کنم"
" بسیارخب باید بخوابونیش توی واگن. اون دختره احمق کوچولو کجاست؟"
" طبقه بالاست. چمدونو می بنده"
" چمدون؟ چمدون رو که نمی تونی توی واگن بذاری خیلی کوچیکه خانم ویلکز هم همه جارو می گیره جا برای خودتونم نیست تازه ممکنه چرخ هاشم دربیاد. بهش بگو فقط دوتا پتو برای خانم ویلکز و بچه ش بذاره"
اسکارلت هنوز نمی توانست تکان بخورد. رت بازویش را در دست داشت و گویی می خواست بخشی از نیروی خود را در جان او بدمد چه می شد اگر اسکارلت هم می توانست مثل او خونسرد باشد. لبهای رت حالت تمسخر گرفت:" این همون خانم جوان و شجاعی نیست که به من می گفت نه از خدا می ترسه و نه از بشر؟"
ناگهان خندید و بازوی اسکارلت را رها کرد. و اسکارلت نیش خورده و خشمگین اورا نگاه می کرد:
romangram.com | @romangraam