#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_276
" خونه؟ منظورت تاراست؟"
" بله! بله! به تارا! اوه رت باید عجله کنیم!"
رت چنان به او می نگریست که گویی دیوانه ای در مقابل خود دارد
" تارا! خدای من اسکارلت! مگه خبر نداری که امروز در جونزبورو جنگ بوده؟ جنگ بوده می فهمی؟ در جونزبورو در خیابانهای جونزبورو تا ده مایلی شهر بالا و پایین از جاده رات اندردی. یانکی ها حالا ممکنه به تارا هم رسیده باشن تمام اون بخش دست یانکی هاست هیچ کس نمی دونه اونها واقعا کجا هستن. همه جارو گرفتن تو نمی تونی بری خونه! نمی تونی سرت رو بندازی پایین و صاف بری وسط ارتش یانکی ها!"
اسکارلت فریاد زد:" من میرم خونه! میرم! میرم!"
رت با صدایی تند و خشن گفت:" دیوونه کوچولو نمی تونی از اون راه بری. اگرم به یانکی ها برخورد نکنی جنگل پر از فراری های دو طرفه. تازه خیلی از افراد ارتش ما هنوز دارن از جونزبورو عقب نشینی می کنن اونا حتما اسب و گاری رو می گیرن درست مثل یانکی ها تنها شانست اینه که دنبال ارتش از جاده مک دونوگ بری و دعا کنی که تو تاریکی تورو نبینن به تارا نمی تونی بری. اگه به اونجا بری احتمالا با خرابه هاش روبرو می شی من نمیذارم به خونه بری این کار حماقته"
صدای اسکارلت آنقدر بلند بود که به جیغ تبدیل شد " من میرم میخوام برم خونه! تو هم نمی تونی جلومو بگیری میرم خونه مادرمو می خوام اگه سعی کنی جلومو بگیری می کشمت می خوام برم خونه"
اشک هراس و جنون عاقبت از چشمانش سرازیر شد چون جویی باریک با مشت به سینه رت می کوبید وجیغ می کشید:" میرم! میرم! حتی اگه همه راه پیاده برم!"
و ناگهان در آغوش او بود. صورت نمناکش با پیراهن او تماس داشت دیگر با مشت به سینه او نمی کوبید. دست رت گیسوان اورا نوازش می کرد. در صدایش آرامشی دیده می شد نرم دور از آن لحن تمسخرآمیز. این دیگر صدای رت باتلر نبود. صدای نوازشگر غریبه ای نیرومند بود که بوی براندی تنباکو و اسب می داد این رایحه در جانش نشست. پدرش جرالد هم همین بو را می داد.
رت آرام گفت:" خیلی خب دیگه عزیزم گریه نکن. تو میری خونه. دخترک کوچولوی شجاع من! میری خونه گریه نکن"
حس کرد که لبهایش آرام برگیسوان او می لغزد. چه آرام بود این مرد، چه آرامش بی پایانی کاش برای همیشه در آغوش او می ماند. با چنین بازوان نیرومندی که اورا در آغوش گرفته بود دیگر خطری تهدیدش نمی کرد.
romangram.com | @romangraam