#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_275


اسکارلت می دانست که اکنون دیگر باید به سراغ ملانی برود و اورا آرام کند می دانست که ملانی بشدت ترسیده و آرامش خود را از این سرو صدای وحشتناک از دست داده است تردید نداشت که انفجارها ادامه خواهد یافت و برای مدتی طولانی آسمان همینطور قرمز وپردود باقی خواهد ماند. چنین به نظر می رسید که دنیا به آخر رسیده است.

اما هنوز نمی توانست خود را راضی کند که پای به آن اتاق بگذارد. با عجله به طبقه پایین رفت تا چینی ها و نقره هایی را که عمه پیتی پات قبل از فرار به ماکون جا گذاشته بود جمع کند. اما وقتی به پذیرایی رسید آن چنان می لرزید که سه بشقاب چینی از دستش افتاد و خرد شد. به ایوان دوید و به صداها گوش داد و دوباره به اتاق پذیرایی برگشت و این بار ظرف های نقره را روی زمین ریخت هرچیزی را که برمیداشت از دستش می افتاد. از بس عجله داشت پایش به فرش کهنه گیر کرد و زمین خورد اما با سرعت برخاست ولی درد را حس نمی کرد. از طبقه بالا صدای پاهای پریسی که چهارنعل می رفت و مثل حیوانی سرگردان این طرف و آن طرف می پرید به گوش می رسید معلوم بود که آنقدر گیج است که خودش هم نمی داند چه می کند فقط بی هدف چهارنعل می رفت.

برای بار دوازدهم به ایوان رفت، اما اینبار به سراغ ظرف ها نیامد همانجا نشست ممکن نبود بتواند چیزی را بسته بندی کند نمی توانست قادر نبود هیچ کاری انجام دهد جز اینکه با قلبی تپنده بنشیند و منتظر رت بماند به نظرش آمد که ساعت ها باید انتظار بکشد. بالاخره از آن سوی جاده از دور دست ها صدای جیرجیر چرخ های روغن نخورده آمیخته با صدای سم اسب بطور ضعیفی شنیده شد چرا عجله نمی کند؟ چرا نمی تازد؟ صدا نزدیک شد اسکارلت برخاست ونام رت را برزبان آورد. و بعد سایه او را در تاریکی تشخیص داد که از گاری کوچکی پایین پرید قفل را باز کرد و به سوی او آمد. آمد و در نور چراغ قرار گرفت و اسکارلت چهره اورا به وضوح دید. لباسش آنچنان نو و فاخر بود که گویی می خواست به شب نشینی برود کت و شلوار خوش دوختی از کتان سفید جلیقه ای از ابریشم خاکستری با قلابدوزی های زیبا و پیراهن سفیدی با یقه خوش فرم پوشیده بود کلاه پهن پانامایی اش را کمی کج گذاشته بود و از طفین کمربندش دو ششلول با دسته عاج آویخته بود. جیبهایش را پر از مهمات کرده بود.

هنگامی که با قدم های بلند از باغچه می گذشت سرش را چون شاهزاده ای مغرور بالا نگه داشته بود خطرات آن شب که این همه اسکارلت را ترسانده بود برای او چون شرابی مست کننده می نمود. نوعی بی رحمی از چهره جدی او خوانده می شد. چه بسا اسکارلت این حالت را اگر در موقع دیگری می دید وحشت می کرد.

چشمان سیاهش می رقصید گویی از آن حوادث لذت می برد به بچه هایی شباهت داشت که از آتش بازی لذت می برند. هنگامی که پای در پله گذاشت اسکارلت با عجله به سویش جست چهره اش سفید بود و از چشمان سبزش آتش بیرون می ریخت.

رت کلاهش را برداشت و با ژست خاصی چرخ داد و با همان لحن تمسخر امیز گفت:" شب بخیر. هوای خوبیه. شنیدم به مسافرت تشریف می برید" اسکارلت با صدایی لرزان گفت:" اگه بخوای مسخره بازی دربیاری حتی یک کلمه هم باهات حرف نمی زنم"

رت وانمود کرد که حیرت زده شده :" به من نگو که ترسیدی!" خنده ای بر لبانش دیده می شد. خونسردی او طوری اسکارلت را خشمگین کرد که می خواست اورا از پله ها به پایین پرت کند.

" بله ترسیدم! ترسیدم و اگه تو هم به اندازه یک بز احساس داشتی حتما می ترسیدی ولی حالا وقت جر و بحث نیست باید از اینجا بریم"

" من درخدمت شما هستم خانم. ولی کجا خیال دارید تشریف ببرید؟ این همه راه آمدم مه بفهمم خیال دارید کجا برید شمال و جنوب و شرق و غرب که نمیشه. یانکی ها همه جا هستن. تنها یک راه بازه راهی که ارتش داره عقب نشینی می کنه. فکر نمی کنم به این زودی ها هم باز بشه. واحدهای سوار ژنرال لی عقبدار ارتش هستند و دارن می جنگن که جاده رو باز نگه دارن تا ارتش عبور کنه اگه از جاده مک دونوگ ( Me Donough) دنبال ارتش بری حتما اسب و گاری رو می گیرن و من برای دزدیدنش تو دردسر می افتم حالا بگو کجا می خوای بری؟"

اسکارلت لرزان ایستاده بود و به حرفهای او گوش می داد اما به زحمت می فهمید. ولی می دانست کجا می خواهد برود. می دانست که در تمام این روزها زجر کشیده بود تا تصمیم بگیرد به جایی که می خواهد برود. تنها جایی که داشت.

گفت:" میرم خونه"

romangram.com | @romangraam