#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_273
دائما به خود می گفت:" باید فکر کنم باید فکر کنم"
اما فکر از او می گریخت مثل مرغان زمزمه گر هراسناک از ذهن او بیرون می جهید. همانطور که لبه پنجره ایستاده بود انفجاری مهیب به گوش رسید بلندتر از غرش توپ تا بحال چنین صدایی نشنیده بود. آسمان از شعله های بلند آتش قرمز شد. بعد چند انفجار دیگر. زمین لرزید و شیشه پنجره ها خرد شد و به اطراف پاشید.
جهان جهنمی بود از صدا و آتش و زمین پیوسته از انفجارهای پیاپی می لرزید. جرقه های آتش چون تیری در آسمان رها می شد و آرام و تنبل سقوط می کرد و به درون ابر خونین دود فرو می رفت. تصور می کرد از اتاق مجاور صدایی شنیده است اما توجهی نکرد. حالا وقتی برای ملانی نداشت حالا فقط زمان ترس بود که از درونش چون شعله های مقابل زبانه می کشید خود را کودکی می دید که از ترس در آستانه دیوانگی قرار داشت ومی خواست زیر دامن مادرش پنهان شود و ان مناظر نحس را نبیند. اگر می توانست به خانه برود! نزد مادر! در میان آن صدهای لرزه آور صدای دیگری از پله ها شنید گویا کسی داشت پله ها را سه تا یکی می کرد و بالا می آمد و مثل سگ ولگرد زوزه می کشید پریسی خود را ناگهان به درون اتاق انداخت و به سوی اسکارلت پرید و بازوی اورا گرفت به سختی فشار می داد اسکارلت فریاد زد:" یانکی ها..."
پریسی نفس نفس می زد و با صدای بلند حرف می زد و ناخن هایش را در بازوی اسکارلت فرو می کرد. " نه خانوم سربازهای خودمونن دارن کارخونه ها و انبارها رو آتیش می زنن اوه خداجون خانوم اسکارلت نمی دونین چه خبره شاید هفتاد واگنو باهم آتیش زدن همه پر از گلوله های توپ اوه مسیح مقدس همه مون تو آتیش می سوزیم!"
دوباره جیغ زدن را شروع کرد و ناخن های خود را در بازوان اسکارلت فشار داد. حالا نوبت اسکارلت بود که از درد جیغ بزند. با حرکتی سریع اورا از خود جدا کرد. اسکارلت با خود می گفت:" اگه خودمو جمع و جور نکنم حتما من هم مث گربه گر زوزه می کشم" قیافه پریسی هم بیشتر اورا آزار میداد و ترسش را می افزود. شانه هایش را محکم گرفت و تکان سختی داد.
" خفه شو جیغ نزن درست صحبت کن. یانکی ها که هنوز نیومدن! احمق! سروان باتلر رو دیدی؟ چی گفت؟ میاد؟"
جیغ زدن پریسی قطع شد اما دندانهایش از ترس بهم می خورد.
" بله خانوم پیداش کردم تو میخونه بود همونجایی که شما گفته بودین اون..."
" مهم نیست کجا پیداش کردی میاد یا نه؟ گفتی اسبشو با خودش بیاره؟"
" خداجون خانوم اسکارلت! میگفت سربازها اسب ودرشکه رو ازش گرفتن که زخمی هارو ببرن"
" خدای من!"
romangram.com | @romangraam