#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_272
" اگه نری پوستتو می کنم می تونی وایسی وسط خیابون و صداش کنی. نمی تونی؟ یا به یکی بگی بره صداش کنه یاالله راه بیفت"
هنگامی که پریسی هنوز تعلل می کرد و زیرلب غر می زد اسکارلت تکان دیگری به او داد و اورا به جلو راند بطوری که نزدیک بود بیفتد.
" یا میری یا وقتی رسیدیم اونور رودخونه می فروشمت و دیگه رنگ پدر و مادرت رو نمی بینی مفت میدمت به هرکی خواست عجله کن"
" خداجون خانوم اسکارلت..."
ولی بالاخره زیر فشار خانمش راضی شد برود اما با گام های آرام و لرزان. صدای قفل در بلند شد و اسکارلت فریاد زد:" بدو احمق!"
صدای قدم های سریع پریسی را شنید که یورتمه میرفت و آنقدر ایستاد تا دیگر صدایی از آن زمین خاکی برنخاست.
فصل بیست و سومبعد از رفتن پریسی اسکارلت خسته و ویران به سرسرای پایین بازگشت و چراغ افروخت گرمای طاقت فرسایی در خانه احساس می شد مثل این بود که تمام حرارت خورشید را در چهار دیوار آن جمع کرده بودند بعضی از نگرانی هایش اکنون رفع شده بود و احساس می کرد معده اش آمادگی پذیرش غذا را دارد یادش آمد که شب پیش چیزی نخورده به جز یک قاشق آرد ذرت، پس چراغ را برداشت و به آشپزخانه رفت آتش اجاق تمام شده بود ولی گرمای آن هنوز احساس می شد. تکه ای نان ذرت یافت ولی باز هم نگاهش در جستجوی غذا بود. مقداری آرد ذرت هنوز در ظرف باقی بود با یک قاشق بزرگ آشپزی شروع به خوردن کرد ودیگر زحمت ریختن در بشقاب را به خودش نداد چهار قاشق که خورد گرما آنقدر آزارش داد که ناچار برخاست چراغ را به یک دست و تکه نان را به دست دیگر گرفت و به سرسرا بازگشت باید به طبقه بالا می رفت و کنار ملانی می ماند اگر اتفاقی می افتاد ملانی آنقدر توان نداشت که بانگ دهد اما حس بودن در آن اتاق و کابوس گذشته اورا رها نمی کرد حتی اگر ملانی هم می مرد باز هم قدرت نداشت به آن اتاق بازگردد دیگر دلش نمی خواست آن اتاق را ببیند چراغ را روی پایه کنار پنجره قرار داد و به ایوان جلو رفت اینجا خنکتر بود اگرچه شب نیز در گرمای خود غرق بود روی پله ها نشست حلقه گردی از نور چراغ بیرون را روشن می کرد شروع به خوردن نان کرد.
وقتی کار خوردن پایان گرفت جریانی از نیرو در وجودش دمید ولی با شکلی از هراس همراه بود. از خیابان های دوردست صدای همهمه می آمد. چیزی برایش قابل تشخیص نبود فقط امواج صدا را حس می کرد که بالا و پایین می رفت خود را جلو کشید سعی کرد بشنود ولی به زودی دریافت که عضلاتش از تنش و اضطراب به درد امده است بیشتر از هرچیز در دنیا مشتاق شنیدن صدای پای اسب بود و دیدن نگاه بی اعتنا و خودخوهانه رت که به ترس او بخندد. رت آنان را از اینجا می برد هرجا که می شد نمی دانست کجا اهمیت نمی داد.
همانطور که با عضلات پرتنش گوش به صداها داده بود. نوری ضعیف در بالای درخت مشاهده کرد مضطرب شد نور هرلحظه بیشتر می شد آسمان سیاه صورتی شده بود و بعد قرمز پررنگ. ناگهان از بالای درختان شعله های زبانه کش آتش را دید که سر به آسمان می ساییدند از جا پرید قلبش دوباره ناآرام شد همان ضربان کشنده و بیمار دوباره آغاز شده بود.
یانکی ها امده بودند میدانست که یانکی ها آمده اند و اکنون مشغول آتش زدن شهر هستند. در شرق شهر شعله ها بیشتر بود بلندتر و بلندتر می شد می پیچید و ناگهان بزرگ می شد و سرخی عظیمی در مقابل چشمان ترسانش پدید می امد حتما یک محله کامل در حال سوختن بود گرمای ضعیفی دمید ودودی به دماغش رسید.
به طبقه بالا رفت به اتاق خود وارد شد و پنجره را گشود تا بهتر ببیند آسمان به گونه ای رعب انگیز قرمز بود و حلقه های دود بلند می شد و بالا میرفت تا زیر شعله ها ابری ضخیم بسازد. بوی دود حالا بیشتر شده بود. فکرش مغشوش بود و به طور نامرتب اینجا و آنجا می پرید آتش چه زود به خیابان پیچ تری می رسید و آن خانه را هم می سوزاند! یانکی ها چه زود می رسیدند! به کجا می توانست فرار کند! چه باید می کرد! تمام شیاطین جهنم گویی در گوشش فریاد می کشیدند و ذهنش چون گردابی آمیخته با درماندگی و هراس درهم می پیچید و به پنجره چنگ زد تا از سقوط خود جلوگیری کند.
romangram.com | @romangraam