#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_271
رویش را به پریسی کرد و با لحن تبدار و تندی گفت:
" میدونی سروان باتلر کجا زندگی می کنه؟ تو هتل آتلانتا؟"
" بله خانوم ولی..."
" همین الان میری اونجا تا اونجا که قدرت داری بدو و بگو من بهش احتیاج دارم زود خودشو برسونه اسب و درشکه اش رو هم بیاره و یک آمبولانس اگه می تونه. بگو برای بچه لازمه. بگو باید مارو از اینجا ببره. برو همین حالا. عجله کن"
راست ایستاد و پریسی را هل داد.
" خداجون خانوم اسکارلت من می ترسم توی این تاریکی برم! شاید یانکی ها منو بگیرن اگه گرفتن چی؟"
" اگه بدوی می تونی به اون سربازهایی که از اینجا رفتن برسی و یانکیها هم تورو نمی گیرن حالا عجله کن"
" آخه من می ترسم. تازه شاید سروان باتلر اونجا نباشه"
" اگه نبود بپرس کجاست مگه تو شعور نداری؟ اگه تو هتل نبود به بار خیابون دکاتور برو. حتما اونا می دونن برو خونه بل واتلینگ. دنبالش بگرد. احمق نمی بینی اگه اونو پیدا نکنی یانکیها همه مارو می گیرن؟"
" خانوم جون اگه مامانم بفهمه که من رفتم تو میخونه یا جاهای اونجوری منو می کشه"
اسکارلت به طرف او حمله برد.
romangram.com | @romangraam