#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_270
سایه ای از بقیه جدا شد و نزدیک آمد.
" دارین میرین؟ دارین مارو ترک می کنین؟"
صدای سایه که معلوم بود کلاه خود را به احترام یک خانم از سر برداشته از میان تاریکی شنیده شد.
" بله خانم داریم همین کارو می کنیم. ما آخرین نفرات سنگر هستیم یک مایلی شمال"
" شما... ارتش واقعا عقب نشینی کرده؟"
" بله خانم می بینید یانکی ها دارن میان"
یانکی ها می آیند! فراموش کرده بود. ناگهان گلویش گرفت و نتوانست به حرفش ادامه دهد. سایه دور شد و رفت وبه سایه های دیگر پیوست صدای پایشان سکوت تاریکی سنگین را می شکست و ریتم آشنا را در یادش زنده کرد :" یانکی ها می آیند! یانکی ها می آیند!" این چیزی بود که ریتم پای آنها می گفت و چیزی بود که اسکارلت از آن ریتم حس می کرد. یانکی ها می آیند!
پریسی با وحشت گفت:" یانکی ها دارن میان اوه خانوم اسکارلت اونا همه مارو می کشن سرنیزه هاشونو تو شکممون فرو می کنن. اونا..."
" اوه ... خفه شو!"
این خبر خودش به اندازه کافی هراسناک بود و تکرار آن بیشتر اورا عصبی می کرد. ترسی عمیق عمیق تر از سیاهی شب اورا فرا گرفت. چه کند؟ کجا فرار کند؟ ازچه کسی کمک بخواهد؟ دوستانش اورا ترک کرده بودند.
ناگهان به یاد رت باتلر افتاد و آرامشی در جانش نشست. چرا از صبح تا بحال به فکر او نیفتاده بود؟ چرا وقتی مثل مرغ سرکنده پرپر می زد به یادش نیفتاده بود؟ اگر چه از او بدش می آمد ولی او قوی و باهوش بود و از یانکی ها نمی ترسید وهنوز در شهر بود البته دیوانه وار از او بدش می آمد چون در آخرین ملاقات توهین های زشتی به او کرده بود که اصلا قابل بخشش نبود. ولی نمی توانست در این موقعیت این افکار را به ذهنش راه دهد او هم اسب داشت و هم درشکه. اوه چرا قبلا به این فکر نیفتاده بود! رت می توانست اورا از این محل مشئوم دور کند. از یانکی ها دور کند و به جایی ببرد هرجا.
romangram.com | @romangraam