#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_269




* * *

اسکارلت به آرامی از پله های تاریک پایین آمد مثل زن سالخورده ای دستش را به نرده گرفته بود که سقوط نکند پاهایش از خستگی و کوفتگی به لرزه افتاده بود عرق از سرو رویش می ریخت ولی احساس سرما می کرد.

بالاخره به سرسرای پایین رسید و روی پله نشست مدتی گیج و منگ به ستون کناری تکیه داد و با دستهای لرزان دکمه هایش را از بالا تا پایین باز کرد. مثل گاوی فاقد شعور به جلو خیره شده بود. شب فرو افتاده بود و نگاه اسکارلت چون رشته هایی بی هدف در آن فرو می رفت.

همه چیز تمام شده بود ملانی هنوز زنده بود و پریسی داشت پسر کوچکش را که تا چند دقیقه پیش آن همه سرو صدا راه انداخته بود می شست. ملانی خواب بود. چطور می توانست بعد از آن کابوسهای پردرد که در اثر جهل قابله ای تازه کار پیش آمده بود بخوابد؟ چرا نمرد؟ اسکارلت فکر می کرد که اگر خودش در چنین شرایطی قرار می گرفت حتما می مرد. وقتی همه چیز تمام شد ملانی با نجوایی که به زحمت شنیده می شد گفته بود :" متشکرم" و بعد به خواب رفته بود چطور می توانست بخوابد فراموش کرده بود که خودش هم بعد از تولد وید خوابیده بود. همه چیز را فراموش کرده بود. ذهنش خالی شده بود مکیده شده بود تمام دنیا مکیده شده بود. قبل از این روز بی پایان زندگی وجود نداشت و بعد از آن هم وجود نخواهد داشت - فقط یک شب سنگین و گرم فقط صدای نفس های سنگین خودش فقط جوی عرقی که از زیربغلش به سوی پایین سرازیر می شد از تهیگاه به زانو سنگین و چسبنده و سرد.

صدای نفس های خود را می شنید که گاه به ناله تبدیل می شد و بعد به گریه. اما هیچ اشکی از چشمانش فرو نمی ریخت. چنان سوزان بود که گویی دیگر هیچگاه قادر به گریستن نخواهد بود. خودش را آرام و با زحمت بالا کشید و دامنش را تا روی زانو پس زد گرمش بود سردش بود گر گرفته بود یخ زده بود و در همان حال از هوای خنک شب روی پاهای لختش لذت می برد. اگر عمه پیتی اورا با این حال می دید چه می گفت. اگر اورا با این پاهای لخت در سرسرای پایین می دید چه سرزنش ها که نمی کرد. دیگر به هیچ چیز اهمیت نمی داد زمان ایستاده بود ممکن بود غروب باشد ممکن بود نیمه شب باشد. نمی دانست و اهمیت نمی داد.

صدای پایی از طبقه بالا شنید با خود گفت:" اوه خدای من این پریسی لعنتی" چشمانش داشت کم کم روی هم می افتاد. و بعد از سکوتی تاریک و تقریبا طولانی پریسی بی پروا با خوشحالی کنارش نشست.

" از پس کار براومدیم خانوم اسکارلت. فکر نمی کنم مامانم هم بهتر از ما می تونست"

از میان تاریکی اسکارلت به او زل زد. خسته تر از ان بود که به او بتازد. آنقدر نیرو در خود سراغ نداشت که بلند شود و جواب این گستاخی ها و لاف زنی ها را بدهد. با آن همه خرابکاری و بی عرضگی که نشان داده بود با آن ترسی که از خود نشان داده بود لگن آب را روی تخت دمر کرده بود قیچی را عوضی داده بود و بچه را یکی دو بار انداخته بود حالا امده بود و لاف می زد و از مهارت خود رد کار زایمان تعریف می کرد.

و آن یانکی ها می خواستند سیاهان را آزاد کنند. خوب سیاهان ارزانی یانکی ها. اسکارلت در سکوت به ستون تکیه کرده بود و پریسی که سکوت اورا دید برخاست در تاریکی ایوان محو شد اسکارلت بعد از زمانی که بالاخره نفسش به حال عادی بازگشت از بالای خیابان در فاصله دور دست صدای صحبت چند نفر را شنید صداهای ضعیفی از جانب شمال می آمد. سربازان ! آرام سرجایش نشست. دامنش را پایین کشید اگرچه می دانست در این تاریکی کسی اورا نمی بیند. مدتی گوش داد صداها نزدیک خانه رسیده بود. تعدادی سرباز بطور پراکنده عبور می کردند مثل سایه می گذشتند. اسکارلت خود را دم در رساند و بانگ داد.

" آقا خواهش می کنم!"

romangram.com | @romangraam