#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_268
" بله خانوم" و دنباله حرفش را با آب و تاب گرفت:" تالبو درشکه چی شون گفت تیر خورده..."
" خیلی خب مهم نیس"
" من خانم مید رو ندیدم. کلفته می گفت رفته پسرشو بشوره و دفن کنه قبل از اینکه یانکی ها بیان کلفته گفت اگه بخواین این درد کم بشه باید یک چاقو بذارین زیر سرش تا دردشو ببره و نصف کنه"
اسکارلت می خواست دوباره برای این اطلاعات گرانبها به او سیلی بزند. ولی ناگهان ملانی چشمهایش را باز کرد و به نجوا گفت:" عزیزم... یانکی ها دارن میان؟"
اسکارلت با لحن محکمی گفت:" نه پریسی دروغ میگه"
پریسی هم فورا گفت:" آره دروغ بود"
ملانی هم سرش را زیر بالش کرد و گفت:" دارن میان" صدایش از زیر بالش بگوش می رسید.
" طفلک من طفلک من" و بعد از اندکی سکوت گفت:" اوه اسکارلت تو نباید اینجا بمونی باید بری با وید"
آنچه ملانی می گفت آرزوی اسکارلت بود ولی اورا به خشم آورد و خجالت زده کرد. مثل این بود که فکر می کرد بزدلی روی پیشانی اش نقش بسته است.
" احمق نباش من نمی ترسم. تو میدونی که من از اینجا نمیرم"
" تو باید بری من دارم میمیرم" و بعد دوباره ناله را سرداد.
romangram.com | @romangraam