#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_267


" با من حرف بزن خواهش می کنم با من حرف بزن" و اسکارلت هم برایش چیزهایی سرهم می کرد تا اینکه درد دوباره شروع می شد و ملانی ملافه را به دست می گرفت.

اتاق تاریک در حرارت غرق شده بود درد و مگس هم بر سنگینی آن می افزود و زمان آنچنان کند می گذشت گه اسکارلت به زحمت حوادث صبح را به یاد می آورد. خودش هم احساس می کرد که سراسر عمرش را در همین اتاق عرق آلود تاریک و داغ گذارنده است. هروقت ملانی جیغ می کشید او هم دلش می خواست جیغ بکشد و فقط با گاز گرفتن لب ها بود که می توانست این حالت عصبی را از خود دور کند و آرامش یابد.

یک بار وید پاورچین بالا آمد و نزدیک در ایستاد و گفت:" وید گرسنه س" اسکارلت برخاست که با او برود اما ملانی نجوا کنان گفت:" منو ترک نکن خواهش می کنم فقط وقتی تو هستی من می تونم طاقت بیارم"

اسکارلت هم به ناچار پریسی را فرستاد تا آنچه را که از صبحانه باقی مانده بود به او بدهد. در مورد خودش فکر می کرد که بعد از امروز دیگر هیچ وقت قادر نیست چیزی بخورد.

ساعت پیش بخاری از کار افتاده بود و اسکارلت نمی تواسنت بفهمد ساعت چند است اما هنگامی که حرارت کمی فروکش کرد و هوا تاریکتر شد اسکارلت سایبان ها را کنار زد از دیدن غروب آن روز شگفت زده شد خورشید چون توپی قرمز رنگ می نمود و در آن سوی آسمان داشت فرو می نشست تا چند لحظه پیش فکر می کرد که این ظهر داغ برای همیشه باقی خواهد ماند.

نگران بود که برسر شهر چه رفته است. آیا تمام واحدهای ارتش خارج شده اند؟ آیا یانکی ها آمده اند؟ آیا ارتش کنفدراسیون بدون جنگ فرار کرده است؟ آنگاه به خاطر آورد که چیزی از ارتش جنوب باقی نمانده و ارتش شرمن چه بی شمار است. دردی در دلش بیدار شد . شرمن! حتی خود شیطان هم نمی توانست به اندازه شرمن اورا بترساند. اما حالا وقت این فکرها نبود ملانی آب می خواست حوله خنک می خواست که روی پیشانی اش بگذارد کسی را می خواست که مگس ها را براند.

گرگ ومیش بود که پریسی چراغ آورد درست مثل یک روح سیاه به درون خزید و چراغی آورد. ملانی ضعیف تر شده بود نام اشلی را برزبان می راند بارها و بارها، وآنقدر تکرار شد که ناگهان یک فکر شیطانی و مقاومت ناپذیر اسکارلت را درنوردید و احساس کرد که می خواهد بالشی روی دهان ملانی بگذارد و اورا راحت کند. شاید دکتر پیدایش شود چه می شد اگر می آمد! امید در ذهنش خانه گرفت. به پریسی دستور داد که فورا به خانه دکتر مید برود و ببیند دکتر مید یا همسرش در منزل اند یا نه.

" و اگر دکتر نبود از خانم مید یا کلفتش بپرس که چه باید بکنیم خواهش کن بیایند"

پریسی فورا پایین رفت و اسکارلت رفتنش را در خیابان مشاهده می کرد. با چنان سرعتی می رفت که اسکارلت از او انتظار نداشت بعد از زمانی طولانی بازگشت تنها.

" دکتر هنوز نیومده خونه میگن با سربازها رفته. خانوم اسکارلت آقای فیلیپ هم تموم کرد"

" مرد؟"

romangram.com | @romangraam