#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_266
" آتیش فراوون توی اجاق درست کن آبجوش لازم دارم. هرچه حوله توی خونه پیدا میشه وردار بیار . مقدار زیادی نخ برام بیار قیچی یادت نره نگی اونارو پیدا نکردی. بدو وردار بیار زود باش"
پریسی را با تکانی شدید به طرفی پرتاب کرد و پیشبندش را به سویش انداخت بعد شانه هایش را راست نگه داشت و از پله ها بالا رفت. خیلی مشکل بود که به ملانی بگوید دکتر نیامد و خودش می خواهد با کمک پریسی بچه را به دنیا آورد.
فصل بیست و دوم
بعد ازظهری به این طولانی و به این گرمی ندیده بود. پر از مگس های چاق و سمج. اصلا به بادبزن اسکارلت توجه نمی کردند و یکسره روی سر و صورت ملانی می نشستند. بازوانش از تکان دادن بادبزنی که از برگهای نخل درست شده بود درد گرفت. زحمتهایش بی نتیجه بود به محض اینکه از بادزدن می ایستاد مگس ها فورا روی قسمت های برهنه بدنش می نشستند و به سرو صورتش حمله می کردند و ناله اش را در می اوردند :" خواهش می کنم! روی پاهام!"
اتاق نیمه تاریک بود زیرا اسکارلت برای جلوگیری از گرما و نور زیاد سایبان ها را پایین آورده بود. اما هنوز نور آفتاب از سوراخ ها و شکاف های آن به درون می تابید. اتاق چون تنور گرم بود و لباس های اسکارلت هرلحظه خیس تر می شد. پریسی هم در گوشه ای کز کرده بود و بدنش عرق آلود بود و چنان بوی تعفنی می داد که اگر اسکارلت فکرش نگران نبود و از زایمان ملانی وحشتی نداشت بدون یک لحظه تردید او را از اتاق بیرون می انداخت. ملانی روی تخت دراز کشیده بود. ملافه اش سراسر از عرق خیس و لک شده بود. از این دنده به آن دنده به خود می پیچید و پیوسته می نالید هنگامی که درد شروع شده بود سعی می کرد ناله های خود را نگه دارد. لبهایش را آن چنان گاز گرفته بود که سیاه و کبود شده بود. دائما تکان می خورد از این طرف به آن طرف می چرخید از چپ به راست و دوباره به پشت.
گاهی می نشست گاهی به پشت می خوابید بالاخره چرخش های تمام نشدنی آغاز می شد توان اسکارلت از دیدن این حالت به پایان رسیده بود و عتاب می کرد و می گفت:
" ملی توروخدا سعی نکن خودتو شجاع نشون بدی اگه دلت می خواد جیغ بزن اینجا کسی غیراز ما نیست که صداتو بشنوه"
بعدازظهر که فرا رسید ملانی علی رغم شجاعتش ناله ها را سر داد گاهی هم جیغ می کشید جیغ ها که شروع می شد اسکارلت دستش را روی گوشش می گذاشت و آرزو می کرد کاش مرده بود و این صداهای جگرخراش را نمی شنید. هیچ چیز بدتر از آن نبود که او خود را ناظر این صحنه ها می دید و کمکی از دستش بر نمی آمد هیچ چیز بدتر از آن نبود که فکر می کرد باید ساعت های طولانی بنشیند و منتظر به دنیا آمدن بچه باشد. انتظار آن هم زمانی که یقین داشت یانکی ها حالا در میدان پنج گوش هستند.
اکنون آرزو می کرد کاش به صحبت های بانوان سالخورده درباره حاملگی و به دنیا اوردن بچه توجه کرده بود. اگر توجه کرده بود! اگر فقط کمی علاقه به این مسلئل نشان داده بود اکنون به راحتی می توانست بفهمد که زمان زایمان ملانی چقدر است؟ آیا طولانی می شود؟ فقط خاطرات عمه پیتی را در مورد زنی که دوروز تمام درد کشید و آخر سرهم بدون اینکه بچه خود را به دنیا آورد مرد دریادش مانده بود. ولی ملانی خیلی ضعیف بود نمی توانست دوروز طاقت بیاورد و درد را تحمل کند. اگر بچه عجله نکند حتما خواهد مرد. آن وقت چطور با اشلی روبرو شود اگر هنوز زنده باشد و به او بگوید ملانی مرده است... به او قول داده بود که از ملانی مراقبت کند.
هنگام شروع درد ملانی دست اسکارلت را می گرفت و آنقدر می فشرد که یکی دوبار نزدیک بود استخوانش را بشکند وقتی به خود می پیچید بدون توجه دست اسکارلت تاب می خورد. یک ساعت بعد هردو دست او ورم کرد و درد گرفت. برای رهایی از این مشکل اسکارلت دو ملافه را بهم گره زد و یک سرش را به پایه تخت بست و طرف دیگرش را به دست ملانی داد. این درواقع رشته حیات ملانی بود. به آن چنگ می زد و آن را می کشید و آنقدر تاب می داد که تارو پودش داشت از هم گسسته می شد تمام بعدازظهر مثل حیوانی در دام افتاده در حال مرگ باشد فریادهای ناامیدانه می کشید بعضی اوقات ملافه را رها می کرد و دست هایش را به هم می سایید و با درماندگی و اندوه بسیار به چشمان اسکارلت نظر می کرد و ملتمسانه می گفت:
romangram.com | @romangraam