#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_265
" خانوم اسکارلت تورو خدا!" ترس و شرم چشمانش را به گردش در آورده بود.
" خوب؟"
" توروخدا خانوم اسکارلت! ما باید یک دکتر بیاریم. من... من... خانوم اسکارلت من هیچی نمی دونم قابلگی بلد نیستم نمی تونم بچه رو بگیرم. مامانم نمی ذاشت من از این کارا بکنم"
قبل از اینکه خشم براو بتازد نفس در سینه اش محبوس شد پریسی چرخی زد تا از پله ها فرار کند اما اسکارلت اورا گرفت.
" دروغگوی سیاه... منظورت چیه؟ تو که گفتی همه چی رو در مورد قابلگی بلدی. راستشو بگو. بگو!"
آنقدر محکم او را تکان داد که سرش به دوران افتاد " دروغ گفتم خانم اسکارلت! نمی دونم چرا این دروغ رو گفتم. هیچی بلد نیسم. فقط یک دفعه مامانم منو با خودش برد و منهم تماشا کردم."
نگاه غضبناک اسکارلت بر چهره او ثابت ماند. پریسی سعی می کرد خودش را از دست او نجات دهد اسکارلت لحظه ای چنان ناتوان شده بود که گفته های اورا درک نمی کرد. و بالاخره به خود آمد و دانست که اطلاعات پریسی در مورد قابلگی بیشتر از خودش نیست. ناگهان چنان خشمگین شد که دخترک سیاه را زیر کتک گرفت. سیلی های محکمی که به صورت سیاهش می نواخت. در عمرش برده اس را نزده بود ولی این بار توان از دست داده بود. پریسی هرچه قدرت داشت جمع کرده و در جیغش جای داده بود ترس بیشتر از درد او را آزار می داد. مثل رقاصه ها بالا و پایین می پرید و سعی داشت خود را نجات دهد.
ناله هایی که ار طبقه بالا می رسید قطع شد و صدای ضعیف ملانی به گوش رسید که می گفت:
" اسکارلت؟ تویی؟ بیا بالا! خواهش می کنم!"
پریسی را رها کرد و دخترک سیاه روی پله ها پهن شد. اسکارلت لحظه ای بی حرکت ایستاد به بالا نگاه کرد و به ناله های کوتاهی که دوباره شروع شده بود گوش داد حس می کرد بار سنگینی بر گردنش گذاشته اند و هرلحظه وزنه سنگین تری به ان می افزایند با هرقدم این بار زیادتر شده بود.
سعی کرد کارهایی را که الن و مامی برای خودش هنگام تولد وید انجام داده بودند به یاد آورد ولی درد و رنجی که در ان لحظه کشیده بود همه چیز را پشت پرده از مه فرو برده بود. چند چیز مختصر یادش امد. دستوراتی به پریسی داد. اراده محکمی از صدایش آشکار بود.
romangram.com | @romangraam