#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_264


وید گریه را ادامه داد و انگشتش را توی دهانش کرد.

" وید گرسنه اس"

" حوصله ندارم گفتم برو حیاط عقبی.."

نگاهش را بالا انداخت پریسی از پنجره داشت بیرون را تماشا می کرد ترس و نگرانی از چهره اش می بارید اسکارلت اشاره ای کرد و اورا به طبقه پایین فراخواند و خود به درون رفت. سرسرا چه خنک بود کلاهش را برداشت و روی میز پرت کرد آرنجش را روی پیشانی خیسش کشید در طبقه بالا باز شد و ناله ای کوتاه که رنج عمیقی از ان آشکار بود به گوش رسید. پریسی پله ها را سه تا یکی کرد و پایین امد.

" دکتر اومد؟"

" نه نمی تونه بیاد"

" خداجون! خانوم اسکارلت حال خانوم ملی بد شده!"

" دکتر نمی تونه بیاد هیچکس نمیاد تو باید بچه رو بگیری من هم کمکت می کنم"

لب و لوچه پریسی آویزان بود. قدرت حرف زدن نداشت بدن لاغرش را پیچ خاصی داد و اندکی به عقب رفت.

اسکارلت درحالیکه به چهره ابلهانه او می نگریست فریاد زد:" با این قیافه احمقانه منو نگاه نکن چه خبر شده؟ موضوع چیه؟"

پریسی از پشت به پله برخورد کرد.

romangram.com | @romangraam