#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_263
" دکتر تورو خدا خواهش می کنم"
دکتر مید لبهایش را گاز گرفت و آرواره هایش را طوری روی هم فشار داد که رنگش سفید شد.
"دختر جان سعی می کنم قول نمی دهم ولی سعی می کنم وقتی مجروحان را رسیدگی کردیم یانکی ها دارن میان و ارتش داره شهر رو تخلیه می کنه نمیدونم به سر این زخمی ها چی میاد قطاری هم در بین نیست خط ماکون سقوط کرده... اما من سعی خودمو می کنم. حالا برو. مزاحم من نشو. بچه زاییدن کار سختی نیست. فقط ریسمان رو محکم ببند و..."
دستی به بازویش خورد اورا صدا کردند و مشغول دستور دادن به افراد زیردستش شد. مردی که زیر پای اسکارلت افتاده بود نگاهی پر مهر و شفقت به او انداخت. اسکارلت روی برگرداند. ماندنش بی فایده بود. دکتر مید اورا فراموش کرده بود.
به سرعت از میان مجروحان گذشت وبه خیابان پیچ تری بازگشت دکتر نمی امد. مجبور بود خودش دست بکار شود. خدارا شکر که پریسی همه چیز را درباره قابلگی می دانست سرش از حرارت آفتاب درد می کرد. زیرپوشش از عرق خیس شده و به تنش چسبیده بود فکرش از کار افتاده بود و پاهایش آنچه دیده بود چون کابوس هولناک می نمود می خواست از آنها بگریزد ولی ممکن نبود. می خواست آن کابوس را از خود براند. ولی توان نداشت. راه خانه به نظرش طولانی می آمد به اندازه ابدیت.
دوباره " یانکی ها دارند می آیند!" شروع شد. انعکاس آن ریتم را بار دیگر در ذهنش می شنید قلبش تپیدن آغاز کرد. نیروی تازه ای گرفت و به جمعیتی که در میدان پنج گوش جمع شده بودند پیوست. راه می گشود و پیش می رفت نفرات آن قدر زیاد بودند که گذر مشکل صورت می گرفت. صف طویل خاکستری در حال عبور بودند آنقدر که گویی که سرش در آن سوی دنیا بود. هزار نفر همه ژنده پوش و خسته با ریش های انبوه تفنگ های به دوش درگذر بودند. عراده های توپ به شتاب می گذشتند. رانندگان شلاق می کشیدند و بر پیکر قاطرهای نحیف خط های سوزان برجای می گذاشتند و ارابه های اردنانس با سرپوش های پاره به دنبال سواره نظام خسته در ردیفی بی انتها عبور می کردند و گرد و غبار بلند می شد. اسکارلت هرگز در عمرش این همه سرباز ندیده بود. عقب نشینی! عقب نشینی! ارتش از شهر خارج می شد. فشار جمعیت در میدان پنج گوش اورا به پیاده روی باریکی کشاند بوی تند ویسکی ارزان قیمت ذرت به مشام می رسید. سر پیچ خیابان دکاتور زنانی را دید که لباس های زننده و آرایش های غلیظ داشتند تقریبا همه آنها مست بودند و سربازانی که به انان درآویخته بودند و دست در بازویشان داشتند مست تر. در میان آنان دقیق شد و زنی سرخ موی دید که لوله های گیسویش درخشندگی خاصی داشت بل واتلینگ بود که مستانه می خندید و زیربغل سربازی را گرفته بود.
به زحمت خود را از گیر جمعیت رهانید و کمی آنطرف تر احساس کرد از فشار جمعیت کاسته شده است. دامن را دوباره بالا گرفت و شتابان به حرکت درآمد. وقتی به نمازخانه وسلی رسید خسته و نفس بریده و گیج بود و آشوبی در دلش احساس می کرد روی پله های نمازخانه ولو شد و سرش را میان دو دست گرفت شاید بتواند بهتر نفس بکشد. کاش می توانست نفس عمیقی بکشد آنوقت شاید حالش کمی بهتر می شد چه می شد قلبش این همه نمی تپید و مانند طبل صدا نمی کرد چه خوب می شد می توانست کسی را پیدا کند و کمک بخواهد. همیشه دوستانی برای کمک پیدا می شدند همیشه کسانی بودند که از او حمایت کنند. همیشه عده ای را در کنارش داشت همیشه دوستانی بودند که خواسته هایش را برآوردند و دستوراتش را اطاعت کنند باور نداشت به چنین وضعی گرفتار شده و هیچ کس رابرای حمایت ندارد. درکنارش در همسایگی اش و در نزدیکی اش کسانی بودند که همواره آماده بودند چون غلام حلقه به گوش فرمانش را اجرا کنند. باور نداشت تا این حد تنها باشد دور از خانه.
خانه! کاش در خانه بود با یانکی ها یا بدون آنها حتی اگر هم الن مریض بود. آرزو داشت چهره شیرین مادر را ببیند آرزو داشت بازوهای قوی مامی را دور خود احساس کند.
از جا برخاست و به راه ادامه داد گیج بود پاهایش به فرمانش نبودند با این وجود پیش می رفت نزدیک خانه که رسید وید را دید که هاج و واج ایستاده و انتظار می کشد پسرکوچک به محض دیدن مادرش گریه سرداد و انگشتش را بالا گرفت.
" زخم شده! زخم شده!"
" هیس! هیس! هیس! وگرنه کتک می خوری برو به حیاط عقبی و برای خودت گل بازی کن از اونجا هم بیرون نیا"
romangram.com | @romangraam