#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_262


" دکتر ملانی بچه دکتر شما باید بیای اون... خب" اکنون وقت رعایت ادب نبود. اما در مقابل این همه مجروح و زخمی و نیمه جان که حرفش را می شنیدند سخن گفتن از یک زن آبستن هم زیاد معقول بنظر نمی امد.

ناله ای از همان نزدیکی بلند شد " خیلی درد دارم دکتر خواهش می کنم"

دکتر غرید. صورتش ناگهان گویی از خشم و نفرت درهم رفت. خشمش از اسکارلت نبود بلکه از جهانی بود که این حوادث شوم در آن اتفاق می افتاد.

" بچه؟ خدای من! دیوونه شدی؟ چطور می تونم این مردها رو تنها بذارم؟ برو یکی دیگه رو پیدا کن. زن منو ببر"

می خواست به دکتر مید بگوید زنش گرفتار پسرشان فیل است اما فکر کرد که شاید دکتر از مجروح شدن پسرش خبر ندارد. دهانش را بست و چیزی نگفت ولی از خود می پرسید آیا دکتر اگر می دانست فرزندش مجروح شده بازهم یک لحظه اینجا می ایستاد؟ ولی صدایی گویی از درون به او پاسخ داد :" آری اگر فیل هم در حال مرگ بود باز هم دکتر مید می ایستاد و به این مردان رسیدگی می کرد.

" نه دکتر تو باید بیایی خودت گفتی که ممکنه وضعش بد باشه..." آیا واقعا واقعا وضعش بد بود؟ آیا اسکارلت باید می ایستاد در ان جهنم گرما و غوغا و با صدای بلند داد می کشید و از این حرفهای دور از ادب می زد؟

" اگه نیای حتما میمیره!"

دکتر مید دست اورا به شدت از بازویش جدا کرد مثل این بود که قصد اورا درک نمی کرد و حرفش را نمی فهمید.

" می میرن؟ بله همشون می میرن... همه این مردها. باند نداریم برده نداریم گنه گنه نداریم. کلروفورم نداریم. اوه خدایا یک ذره مرفین هم نداریم حتی یک ذره برای اونهایی که حالشون بده یک کمی کلروفورم. لعنت خدا به یانکی ها! لعنت خدا به یانکی ها!"

مردی که روی زمین افتاده بود دندانهای خود را از میان ریشش نشان داد و گفت:" هشون برن به جهنم یانکیها ، دکتر!"

تمام اندام اسکارلت به لرزه افتاد و اشک هراس چشمانش را در ربود. دکتر تصمیم نداشت با او بیاید ملانی ممکن بود بمیرد و او آرزوی مرگش را داشت. دکتر نمی آمد.

romangram.com | @romangraam