#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_261


" آب! آب!"

اگر دکتر مید را زودتر پیدا نمی کرد جیغ میزد جیغی جنون آمیز. نگاهش به جانب نفراتی افتاد که در سایه واگنی ایستاده بودند با تمام قوا فریاد زد:" دکتر مید! دکتر مید اونجاس؟"

یک نفر از میان جمعیت برگشت و اورا نگاه کرد. دکتر مید بود. کت نداشت. آستین هایش را بالا زده بود شلوار و پیراهنش مثل قصابها خونی بود حتی ریش خاکستری اش هم به خون آغشته بود چهره اش را نقابی از خشم خستگی و ترحم پوشانده بود سیاه و کبود و غبارآلود می نمود. عرق از سرو رویش فرو می ریخت. اما وقتی سخن گفت به آرامی سخن گفت:

" خداراشکر تو هم اینجایی به کمکت احتیاج دارم اینجا"

اسکارلت برای لحظه ای خیره ماند دامنش را ول کرد. دنبال دامن روی صورت کثیف سربازی مجروح افتاد و سرباز نیمه جان سعی کرد آن را از صورتش پس بزند. مقصود دکتر چه بود؟ چه می خواست؟ خاکی که از امبولانس ها برمی خاست روی صورتش نشست و رایحه ای خفه کننده به دماغش فرو رفت.

" عجله کن... بچه بیا اینجا"

دوباره دامنش را بالا گرفت و از میان زخمی ها راهی برای خودش گشود دستش را روی بازوی دکتر مید گذاشت و لرزش آن را حس کرد. اما در چهره اش اثری از ضعف دیده نمی شد.

با صدای بلند گفت:" دکتر باید با من بیایی. ملانی داره میزاد"

دکتر مید نگاهی به او انداخت گویی مقصود اورا درک نمی کرد مردی که پایین پایش افتاده بود و قمقمه اش را به جای بالش زیرسرش گذاشته بود لبخندی زد و گفت:

" این کار زنهاست خودشون ترتیبشو میدن"

اسکارلت حتی پایین را نگاه نکرد بازوی دکتر را به سختی تکان داد.

romangram.com | @romangraam